#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_242
امشب یه مهمون ویژه داریم.
همه مسیر نگاهمو دنبال کردن.... اما من نگاهمو از خانم دواچی و که دست طوبی خانم و گرفته بود و توی راه رفتن بهش کمک میکرد، گرفتم و به آرتام دوختم تا عکس العملشو ببینم.... و برق خوشحالی رو توی چشمای آسمونیش دیدم که ناباورانه به طوبی جوون زل زده بود.... بعد از چند ثانیه به خودش اومد و نگاه قدر شناسانشو بهم دوخت...نمیدونم تو نگاهش چی بود ولی دلم یه جوری شد....سری تکون داد و لبهاشو به حرکت در اومد و بی صدا گفت« مرسی ».... بعد رفت کنار طوبی جوون و در حالی که دستاشو میگرفت تا کمکش کنه با خوشحالی گفت:
- خیلی خیلی خوش اومدین.
پری خودشو بهم رسوند و گفت:
- چرا انقدر دیر اومدی؟ داشتم سکته میکردم.
- تا برم خونه ماشین و بگیرم طول کشید. برای اینکه بپیچونمش مجبور شدم برم خونه ی مامانی.
پری نگاهی به آرتام که داشت طوبی خانم و به جمع معرفی میکرد انداخت و گفت:
- فکر کنم موفق شدیم...
دستی به کمرم زدم و گفتم:
- موفق شدیم؟ چرا الکی خودتو جمع میبندی؟ فکر و نقشه و اجرا همه ش از خودم بودم...
- وا... من اینهمه کار کردم.
- دقیقا کدومشو میگی؟
پری یه ذره فکر کرد و با خنده گفت:
- من و تو نداریم که خره.... من کلی بهت روحیه و انرژی دادم...
- منظورت همون تلفن های پر استرسته دیگه؟
نگاهی به دور و برم انداختم و بعد از لبخند زدن به چند نفری که مشغول کنکاش من بودن گفتم:
- تا بیشتر حواس ها به طوبی خانمه بیا بریم من لباسمو عوض کنم.
romangram.com | @romangraam