#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_241

- یه نفس بگیر.... دارم میام.... یه ربع دیگه میرسم

- مردشورتو ببرن.

- کادو مو گذاشتی اونجا؟

- بله... زود خودتو برسون...

- اومدم.

گوشی رو قطع کردم. خیلی ترافیک بود ولی باز خوبیش این بود که دیگه نزدیکای خونشون بودم... از توی آینه نگاهی دوباره به هدیه ی امشبم کردم و لبخندی زدم که بی جواب نموند. دیروز برای ok کردنش خیلی دوندگی کردم.... انقدر برای کارم هیجان داشتم که حاضر شدم از دیدن صحنه ی سورپرایز شدن آرتام بگذرم... طبق برنامه ی بابا بیژن، قرار بود من و آرتام با هم بریم خونه که همه ی مهمونای دعوت شده اونجا منتظرمون بودن.... اما من لحظه ی آخر یه بهونه تراشیدم که میخوام برم خونه ی مامانی... با این حال آرتام گفت که میرسونتم و مجبور شدم قبول کنم که منو تا خونه ی مامانی برسونه. وقتی رفت آژانس گرفتم و سریع رفتم خونه تا هم حاضر شم و هم ماشینمو بگیرم و از اونجام رفتم سراغ هدیه م.... با این همه فکر میکنم ارزششو داره....

وقتی رسیدم در باز بود و آقا شاپور دم در وایستاده بود. لبخندی زدم و پرسیدم:

- همه اومدن؟

چه سوال احمقانه ایی ولی خوب بهتر از هیچی بود. آقا شاپور نگاهی به من و دو نفر همراهم کرد و گفت:

- بله... ولی شما خیلی دیر اومدین.

- میدونم.

سری براش تکون دادم و رفتیم تو ...دم در ورودی سپیده خانم دیدم که تا منو دید گفت:

- بالاخره اومدین؟

و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه رفت تو سالن...صداشو که اومدن منو اعلام میکرد شنیدم...یه لحظه یاد جارچی های توی فیلما افتادم... با فکر کردن به سپیده خانم با لباس جارچی ها لبخندی زدم و رفتم تو...از سر و صدا معلوم بود که تو خیلی شلوغه....با ورودم به سالن همه نگاهم کردن و صدای همهمه کم کم خوابید.... با چشم دنبال آرتام گشتم که با نگاه دلخورش مواجه شدم.... خیلی خوشتیپ کرده بود.... یه شلوار پارچه اییه مشکی با یه بلیز مردونه ی سفید که آستین هاشو تا زده بود.... و البته ساسبند های بامزه ش...

لبخندی زدم و گفتم:

- ببخشید دیر اومدم ولی باید هدی ی امشبمو میاوردم...

نگاه آرتام رنگی از تعجب گرفت. دوباره لبخندی زدم و با به دو نفری که بیرون در بودن اشاره کردم بیان تو....


romangram.com | @romangraam