#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_240
هر دو تامون خندیدیم. گفتم:
- خیلی پررویی.
اما با فکری که به سرم زد خنده مو خوردم.... همچین بیراهم نمیگفتااا... پری که دید خشکم زده تکون آرومی به شونم داد و گفت:
- چی شد؟
نگاهی به تابلو کردم و گفتم:
- همین و میخریم؟
پری با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- حالت خوبه؟ مگه نگفتی از نقاشی خوشش نمیاد؟
- چرا.
و بدون اینکه مهلت اعتراض کردن بهش بدم، دستشو گرفتم و رفتیم تو مغازه. فروشنده با دیدنمون لبخندی زد و گفت:
- میتونم کمکتون کنم؟
با نگاهی به قیافه ی متعجب پری در مورد تصمیمی که گرفتم مسمم تر شدم و گفتم:
- اون تابلوی توی ویترین و میخواستم.
***********************
صدای زنگ گوشیم بلند شد.... مطمئنم که کسی جز پری نبود. با اینکه پشت فرمون بودم ولی باید جواب میدادم.
- بله؟
- کجایی تو؟ همه سراغ تو رو میگیرن. آرتام خیلی ناراحته. همه میگن حتما با هم دعواتون شده که نیستی. بیچاره مادر و پدرت و آقا بیژن و آرتام مردن بس که برای همه یه دلیلی آوردن...
romangram.com | @romangraam