#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_216
- سعی کن دهنتو ببندی...
دستشو زد به کمرشو با قیافه ی حق به جانبی ادامه داد:
- چیه؟ چرا بهت بر میخوره؟ مگه دروغ میگم؟
بعد به مهدیه نگاهی کرد و گفت:
- میبینی قیافشو...اولا که اومد انقدر ادای دخترای پاک و بی تفاوت و در آورد تا رد گم کنه...ما هم که ساده گفتیم اهل این حرفا نیست. نگو خانوم زیر زیرکی داشته دلبریشو میکرده.
- من احتیاجی به دلبری کردن ندارم.
در اتاق باز شد و گلاره اومد تو. نگاه متعجبی به من که از عصبانیت صورتم قرمز شده بود انداخت. راهمو کج کردم و به سمت در رفتم اما طناز بازومو کشید و منو متوقف کرد و گفت:
- چرا قهر میکنی؟ مگه دروغ میگم؟ حالا معلوم نیست تو اون مدت که باهاش بودی چطوری خودتو در اختیارش قرار دادی که آرتام بیچاره مجبور شد بگیرتت. وگرنه همه میدونن که اهل ازدواج نبود.
گلاره که تا اون موقع ساکت بود نگاهی بهم کرد و پرسید:
-اینجا چه خبره؟
بازومو از دستش کشیدم بیرون.بدون توجه به گلاره گفتم:
-اولا آرتام نه و دکتر مهرزاد. دوما اگه آرتام از عشوه های خرکیتون خوشش میومد زود تر برای شما اقدام میکرد... کاری کردی که همه ی بیمارستان میدونن تو دیوونشی...ولی اینو مطمئن باش من آرتامو دوست دارم و نمیذارم دستت بهش برسه. حالا هر چقدر که دوست داری خودتو بکش.
طناز از شنیدن حرفام آتیشی شد و گلاره اومد جلو دستمو کشید تا بحث و تموم کنم. قبل از اینکه بغضم بترکه از اتاق اومدم بیرون و سریع سمت دستشویی رفتم. خاک بر سر من. ببین کارم به کجا کشیده که این طناز چلغوزم بهم تیکه میندازه.. زدم زیر گریه. نمیدونم چند درصد از حرفایی که تو اتاق به طناز زدم درست باشه ولی حس عجیبی از اون حرفا داشتم. نمیتونستم احساسمو درک کنم.
آب رو باز کردم چند باری آب روی صورتم پاچیدم. گلاره اومد تو و با هیجان و ترس نگاهم کرد و گفت:
-تو حالت خوبه؟
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. گفتم:
- آره
romangram.com | @romangraam