#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_215

- نفرمایید...من انگشت کوچیکه ی بابامم نمیشم.

- یعنی انقدر شیطونه؟

- حالا خودت کم کم متوجه میشی.

رسیده بودیم به ماشین...گفتم:

- ممنون بابت همه چی...و معذرت به خاطر دیشب که مجبور شدی رو زمین بخوابی.

- دیگه حرفشم نزن...

و قبل از اینکه چیزی بگم منو کشید تو بقلش...از تعجب نمی دونستم چی بگم که خودش آروم زیر گوشم گفت:

- بابام داره نگامون میکنه.

بر خلاف آرتام روش سمت در بود، من صورتم به سمت ساختمون بود.... راست میگفت پرده ی یکی از اتاقای بالا کنار رفته بود.... از منم یکی از دستامو بالا آوردم و گذاشتم روی کمرش ....سرم روی سینه ش بود که از صبح تا حالا رو اعصابم بود...صدای ضربان قلبش آروم تو گوشم پیچید...یه حس خیلی خوب که خیلی زود گذر بود...چون آرتام خودشو کشید عقب و شیطون نگام کرد....دیگه موندن جایز نبود...سری تکون دادم و سریع سوار ماشین شدم و حواسم بود که به خاطر هیجان زیادم خرابکاری نکنم...نفس عمیقی کشیدم و استارت زدم و راه افتادم.... از توی آینه نگاش کردم...در حالی که دستاشو توی جیبش کرده بود وایستاده بود... من آدمی نبودم که زود به دیگران وابسته بشم ولی در مورد آرتام....

نباید بذارم زیاد بهم نزدیک بشم...

یه هفته ایی از اومدن بابای آرتام میگذره. تو این مدت مامانم یه شب برای شام دعوتشون کرد. مثل اینکه همه چیز بینشون خوب پیش میرفت. من و آرتامم ترجیح دادیم بدون توجه به بحثاشون که بیشر در مورد ازداج ما بود به بحث خودمون که بیشتر حرفامون حول و حوش بیمارستان بود بپردازیم. دلم خیلی برای پری و شیما تنگ شده بود و دوست داشتم برگردم پیششون... تو این مدت از تیکه های گاه و بی گاه طنازم دور نبود. جوابشو نمیدادم چون دنبال شر نمیگشتم.

امروز یه عمل داشتیم که خیلی طولانی بود و 5 ساعتی توی اتاق عمل بودیم. وقتی دکتریزدانی گفت خسته نباشید انگار دنیا بهم داده بودن. پاهام خیلی درد میکرد. لباسامو عوض کردم و رفتم تو بخش. ولی از شانس بدم اونجام شلوغ بود. بالاخره ساعت ملاقات بود... از یه طرف صدای خانواده ی مریضا، مخصوصا بچه کوچولو های همراهشون که یا گریه میکردن یا توی راهرو میدویدن و در حین بازی کردن جیغای بنفش میکشیدن و از یه طرف دیگه هم صدای سوپروایزر بداخلاق بخش که مدام سر همه بخصوص پرستارای بدبخت غر میزد. من دلم براشون میسوخت. دستی روی سرم کشیدم و رفتم تو اتاق رست.

اما مثل اینکه امروز روز بدشانسیم بود. طناز و مهدیه هم اونجا بودن...نگاهمو بی تفاوت ازشون گرفتم و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم و دستمو گذاشتم روی چشمام و فشارشون دادم. بعد از چند دقیقه صدای طناز و شنیدم که گفت:

- چقدر از آدمای آبزیرکا برم میاد.

میدونستم با منه...ولی توجهی نکردم و به همون حالت موندم. صدای کشیده شدن پایه ی صندلی روی زمین نشون از این بود که یکیشون از جاش بلند شد. سکوت حکم فرما بود که یک دفعه صدای طناز رو با فاصله ی کمی از خودم شنیدم که میگفت:

-چه جوری دلبری کردی؟ خودتو زدی به موش مردگی؟ هان....چه جوری تورش کردی؟

دیگه داشت کلافه ام میکرد. حالم از این حرفای خاله زنکیه مسخره به هم میخورد برای همین سرمو بلند کردم و با عصبانیت به چشماش خیره شدم. از چشماش خوندم که یه لحظه از حرکت ناگهانیم ترسید. بلند گفتم:


romangram.com | @romangraam