#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_198

- موقع درس دادن به ما هم همین طوری بود دیگه... یادت نیست؟

- ولی مهربونه کسی رو نمیندازه.

- منم ازش خوشم میاد واسه ی همین ازش کمک خواستم.

با اینکه استاد کریمی رو دوست دارم ولی کلاسش برای من که دانشجوش نبودم، خیلی خسته کننده بود...احساس میکنم همه ی انرژیمو از دست دادم. صدای زنگ گوشیم بلند شد...هر چی دستمو تو کیفم چرخوندم پیداش نکردم و قطع شد.از این کیفم متنفرم...اصلا نمیدنم واسه چی میارمش. همه چیز توش گم میشه. رفتیم توی سلف دانشگاه و آزیتا رفت یا یه چیزی برای خوردن بخره. بالاخره بعد از یه عالمه گشتن گوشیمو در آوردم.آرتام زنگ زده بود. شمارشو گرفتمو بعد دو تا بوق صداشو شنیدم که سلام کرد.

- سلام. زنگ زده بودی.

- آره. کارت دارم. مزاحم کارت که نیستم؟

- نه بگو.

- امروز دم دمای صبح بابام اومد. به کسی نگفته بود که میاد تا همه رو غافلگیر کنه. میخواستم زودتر بهت زنگ بزنم ولی گفتم شاید کار داشته باشی.

از شنیدن این خبر شوکه شدم. یعنی نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. حالا باید به دیدن مردی میرفتم که نمیشناختمش و همینطور باید فیلم بازی میکردم که پسرشو دوست دارم....آرتام که دید ساکتم پرسید:

- آناهید...هنوز هستی؟

- آره....آره

- کارت تموم شد، می تونی بیای بیمارستان؟

- آره.

- آماده باش شاید شب بیای خونمون. بابا صبح اصرار داشت که زودتر ببینتت.

- باشه. من نزدیکای 5 اونجام.

- میبینمت.

گوشی رو که قطع کردم آزیتا با یه سینی که توش دو تا چایی و کیک بود کنارم نشست و گفت:


romangram.com | @romangraam