#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_197

-دفترچه رِ (رو ) هـَدِه وَ ( بده دیگه).

آرتام لبخندی زد و گفت:

- آخه پدر من...عزیز من...مگه دارو خوردن الکیه؟ من میگم حالت خوبه و نیازی به دارو نداری...اینا مواد شیمیاییه...اگر بدون دلیل بخوری ضرر داره.

وبعد نسخه رو پاره کرد و قبل از این که مرد بتونه اعتراض کنه گفت:

- شما برو پیش بیمارت من به پرستارای بخش میسپارم که بهت سر بزنن و مواظبت باشن که حالت بد نشه...خوبه؟

پیرمرد که دید دیگه از نسخه خبری نیست سری از روی ناچاری تکون داد و گفت:

- پـَس باویاااا (بگیا)

آرتام بهش قول داد و پیرمرد همراه مهراوه که هنوزم آثار خنده تو صورتش پیدا بود از اتاق رفتن بیرون. آرتام نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

- خب دیگه من کارم تموم شد. میتونیم بریم.

- آناهید جان...پاشو مادر.... پاشو...مگه نمی خوای بری دانشگاه؟

با شنیدن صدای مامان چشمامو به زور باز کردم. مامان که دید بیدار شدم، موهام و از روی صورتم کنار زد و ادامه داد:

- چرا اینجا خوابیدی عزیزم؟

سرمو از روی میز برداشتم...چشمام از درد جمع شد.... دستی به گردن خشک شدم کشیدم و یه ذره ماساژش دادم تا دردش کمتر بشه. مامان داشت با یه لبخند مهربون نگاهم میکرد. نگاهی به کتابای روی میز انداختم و گفتم:

- داشتم تحقیقمو کامل میکردم...اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.

- پاشو بیا صبحونه حاضره...دیرت میشه هااا.

سری تکون دادم و مشغول جمع کردن کتابام شدم. بعد از گرفتن دوش و خوردن صبحونه از خونه زدم بیرون تا برم دانشگاه. من و آزیتا سر یه تحقیق علمی با یکی از استادا که قول داده بود بهمون کمک کنه کار داشتیم...ن بود...استاد بهمون گفت یا منتظر بمونیم یا بریم سر کلاسش بشینیم... ما هم دیدیم از بیکاری که بهتره با آزیتا رفتیم سر کلاسش... دلم برای دانشجوهاش میسوخت، یه نفس درس میده....وقتی از کلاس اومدیم بیرون آزیتا گفت:

- بیچاره شاگرداش...


romangram.com | @romangraam