#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_199
- چیه؟ رفتی تو فکر؟
- هیچی.
- راجع به تحقیقی کریمی گفت میخوای چی کار کنی؟
- نمیدونم.
- برام جای سواله که تو چرا از نامزدت کمک نمیگیری؟
خواستم یه ذره اذیتش کنم. امروز از شانس بدش یکی از همدوره ایی هامون که خیلی دور و بر آزیتا میپلکید اومده بود دانشگاه و توی سلف نشسته بود. با سر به پسره اشاره کردم و گفتم:
- تو چرا از امینی کمک نمیگیری؟
چشم غره ایی بهم رفت و گفت:
- یه بار دیگه اسم اون پسره ی شته زده رو جلوی من بیاری خودت میدونیا.
با این حرفش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده. چون امینی صورت پر جوشی داشت این لقب و بهش داده بود. میدونستم ازش متنفره...منم ازش خوشم نمیومد. فکر میکرد خیلی بامزس و یادمه همه ش لودگی میکرد. به اخمای تو هم رفته ی آزیتا نگاه کردم و گفتم:
- خب بابا... قیافه نگیر. شوخی کردم.
جوابمو نداد و مشغول فوت کردن چاییش شد. به سقف نگاه کردم و گفتم:
- خیلی خب قهر نکن... ناهار مهمون من. خوبه؟
آزیتا خندید و گفت:
- یه دونه ایی.
- میدونم.
از سلف اومدیم بیرون و خواستیم برگردیم دفتر اساتید که دکتر زرافشان و دیدم. اونم منو دید....با سر بهش سلام کردم و اونم جوابمو داد و بعد با چند قدم بلند خودش و بهم رسون و گفت:
romangram.com | @romangraam