#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_193

پری یه ذره نگام کرد و گفت:

- امروز خیلی خوشحالی؟ خبریه؟

لبخندی زدم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:

- دیشب با آرتام رفتیم عروسی یکی از فامیلای پدریم.

پری اول متوجه نشد ولی بعد از چند دقیقه با هیجان گفت:

- نه...کاوه هم اومده بود؟

چند باری سرمو به نشونه ی آره تکون دادم. پری دستمو کشید و گفت:

- باید همه چیز و مو به مو برام تعریف کنی. من میگم چرا نیشت بازه نگو دیشب حسابی خوشگذرونی کردی.

- دستمو کندی...بذار اول به خانم فرجی بگم بعد میام.

به خانم فرجی گفتم که اگر کسی کارم داشت من تو اتاق رستم و همراه پری رفتیم تو اتاق که کسی هم توش نبود. تمام ماجرای دیشب و برای پری تعریف کردم. البته قسمت آخر شبش و سانسور کردم چون اگر پری میشنید دوباره شروع میکرد به خیال پردازی در مورد رابطه ی من و آرتام. وقتی حرفام تموم شد پری گفت:

- خوب شد که اونطوری رفتین. مطمئنا قیافه ی همه دیدنی بوده. مخصوصا اون دو تا.

- ولی کاوه دنبال شر می گشت...خیلی عصبانی بود.

- خب بخاطر اینه که رقیب قدری پیدا کرده. مردشورش و ببرن...بره بچسبه به مهری جونش.

از لحن پری که با حرص حرف میزد خندم گرفت و گفتم:

- خیلی خب...حالا تو حرص نخور.

- آرتام کجاست؟ رفته؟

- نه تو اتاقشه... بیچاره شده راننده شخصیم...هر روز خودش منو میبره میاره.


romangram.com | @romangraam