#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_194

- خدا بده شانس. میگم چرا ماشین قراضت تو پارکینگ نبود.

- آهای در مورد ماشینم درست صحبت کن.

- خب قراضه س دیگه.

- من نمی دونم تو چه پدر کشتگی ایی با اون ماشین بدبخت داری؟ کم رسوندتت بیمارستان.

پری قیافه ی بامزه ایی به خودش گرفت و گفت:

- نگو بابا...اشکم در اومد.

یه دونه زدم تو بازوشو گفتم: مسخره.

به ساعتم نگاه کردم. نیم ساعتی بود که داشتیم حرف میزدیم. از جام بلند شدم و گفتم:

- من میرم لباسام و عوض کنم و برم دفتر آرتام. همراهم میای.

- آره.

لباسامو که عوض کردم از همه ی همکارام خداحافظی کردم وهمراه پری رفتیم طبقه ی بالا. اتاق آرتام و دکتر وزیری تو یه سالن بود و دو تا منشی داشت برای جوابگویی به بیمارایی که برای ویزیت میومدن. یکی شون اسمش مهراوه بود... خیلی مهربون و خونگرم و بود منم خیلی دوستش داشتم. ولی اون یکی انگار با خودشم دعوا داشت و بیشتر جوابگوی بیمارای دکتر وزیری بود. مهراوه تا من و دید از جاش بلند شد. رفتم سمت میزش و با هم سلام و علیک کردیم.

- سرش شلوغه؟

- نه...آخرین مریضش و داره ویزیت میکنه. بعدش میتونی بری تو.

با دست به پری اشاره کردم و گفتم:

-اینم پری که در موردش باهات حرف میزدم.

همین طور که به پری دست میدا گفت:

- قیافش یادم بود ولی به اسم نمیشناسم. بالاخره ما زیاد همیدیگرو نمی بینیم.


romangram.com | @romangraam