#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_192

- فکر کنم خوب هضمشون کردیم.

لبخندی زد و چیزی نگفت. با اینکه از قیافش معلوم بود خیلی خسته س ولی تا موقعی که مامان اینا بیان کنارم موند و هر چقدر هم که مامان و بابا اصرار کردن بمونه قبول نکرد. میدونستم که بخاطر من که معذب نباشم قبول نمی کنه. واقعا ازش ممنون بودم.

یک ساعت تا تموم شدن شیفتم مونده بود. با اینکه امروز بخش خیلی شلوغ بود و کلی بدو بدو داشتیم ولی اصلا خسته نبودم و کلی هم انرژی داشتم....میدونم که همه ش بخاطر مهمونی دیشب.

داشتم با خانم فرجی سرپرستار بخشمون حرف میزدم که پری رو دیدم اومد تو. از دیدنش خیلی خوشحال شدم چون چند وقتی میشد که بخاطر تغییر شیفتم همدیگر و ندیده بودیم. با گفتن ببخشیدی از خانم فرجی جدا شدم و خودم و به پری رسوندم و گفتم:

- سلام...تو اینجا چی کار میکنی؟

- دیدم توی بی معرفت سراغی ازم نمی گیری تصمیم گرفتم خودم بیام ببینمت.

- خوب کاری کردی...خیلی دلم برات تنگ شده بود.

- معلومه... شیفتت و عوض کن و برگرد پیش ما...شب بدون تو صفا نداره.

- نمی دونم، شاید این کارو کردم.

- آره دیگه دوست جدید پیدا کردی...

- دوست جدید؟

- منظورم طناز جونه

-اووه خبر نداری چقدر با هم دوست شدیم...تازه میفهمم معنی دوست چیه.

- چیزی که بهت نمیگه؟

- نه بابا....شیما خوبه؟

- آره...می خواست مثل من زودتر بیاد که ببینتت ولی براش کار پیش اومد.

- اگر کار نداشتم می موندم تا ببینمش.


romangram.com | @romangraam