#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_146

بعد از عوض کردن لباسام رفتم سراغ طرف اتاق آرتام. در زدم و بعد از اینکه اجازه داد رفتم تو. مشغول دیدن عکس یکی از بیمارا بود. با دیدنم لبخندی زد و گفت:

-سلام. بالاخره اومدی؟ بیا بشین.

-نه ممنون. باید برم سر کارم. شیما گفت سراغم گرفتین. اتفاقی افتاده.

خندید و گفت:

-تو چرا همه ش منتظری که یه اتفاقی بیوفته؟

-آخه پری گفت چند بار سراغمو گرفتین و به خودمم که زنگ نزدین. واسه ی همین نگران شدم.

-بالاخره باید نقش نامزدای عاشق پیشه رو بازی کنم دیگه.

خندم گرفت، واقعا کار خودشو بلد بود. گفتم:

-پس من میرم سر کارم.

-کجا؟

-سر کارم دیگه.

-خیلی خب برو ولی حالا که اومدی حداقل یه دقیقه بشین.

-برم بهتره. دلم برای بخش تنگ شده. میخوام تا خلوته برم همه جارو ببینم.

-مگه دیروز ندیدی؟

-دیروز از بس که همه اومدن و بهم تبریک گفتن ترجیح دادم زودتر برم خونه.

-کسی حرفی نزد که ناراحتت کنه؟

-نه. همه چیز خوب بود. خدا رو شکر که فعلا دو تا مرحله خونه و بیمارستان به خیر گذشت. فقط مونده پدرتون.


romangram.com | @romangraam