#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_147

-که اونم غول مرحله ی آخره...

هر دو خندیدیم. گفتم:

-خب دیگه من میرم.

-باشه. در ضمن انقدر با من رسمب حرف نزن. یکی بشنوه شک میکنه هاااا

-سعیمو میکنم. فعلا.

از اتاق یکی از بیمارا اومدم بیرون و رفتم تو station.فقط پری اونجا بود که تا من و دید گفت:

-گوشیت چند بار زنگ زد، دیدم خاله تهمینه ست جواب دادم. گفت بهش زنگ بزنی.

ازش تشکر کردم و شماره ی خونه رو گرفتم:

-الو؟

-سلام مامان. کارم داشتی؟

-سلام عزیزم. خسته نباشی .آره.

-جانم بگو.

-راستش امروز داشتم به این فکر میکردم که آرتام و فردا شب واسه شام دعوت کنیم. چطوره؟ تازه به مامانی و عموتم میگیم بیاین.

این مامان منم وقت گیر اورده ها. از سر شب همه ش بدو بدو داشتیم و حسابی خسته بودم. خمیازه ایی کشیدم و گفتم:

-مامان بی خیال شو.

صدای معترض مامان و شنیدم که گفت:

-اولا این طرز حرف زدن اصلا مناسب تو نیست...دوما چرا نباید دامادم و دعوت کنم؟


romangram.com | @romangraam