#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_143

-الکی خرم نکن. خیلی از دستت ناراحتم.

پری خندید و گفت:

-انقدر بچه نباش.

-شیما: تو اصلا حرف نزن...می خوام ببینم اگه تو رو هم دعوت نمیکرد بازم همین حرفو میزدی.

-خیلی خب. بگو چی کار کنم تا ببخشیم؟

-شیما: الان که نمی تونم بگم، باید فکرامو بکنم که ضرر نکنم.

-پری: از بس که دله ایی.

شیما برای پری شکلکی در آورد و رو به من گفت:

-ولی بدجور حال بعضیا رو گرفتی.

شیما خیلی مهربون بود...داشت میخندید، انگار نه انگار که تا یه دقیقه پیش از دستم ناراحت بود.منتظر نگاش کردم.پری بجاش گفت:

-چقدر خنگی، طناز و میگه.

-شیما: قبل از این اتفاق نمیشد تحملش کرد، حالا که این خبر و شنیده اخلاقش افتضاح ترم شده. قبل از اینکه بره پاچه ی هر کسی رو که جلوش بود و گرفت.

-پری: خب بیچاره تمام زحماتش به هدر رفته.

پری و شیما زدن زیر خنده. منم داشتم با لبخند نگاهشون میکردم، گفتم:

-یعنی اگر یه روز غیبت نکنین روزتون شب نمیشه هاااا.

-شیما: جلو روشم میگم.

-آفرین، از کی تا حالا انقدر زرنگ شدی؟


romangram.com | @romangraam