#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_142

-خب درسته به ازدواج فکر نمیکردم ولی آناهید تمام برنامه هامو بهم ریخت...واقعا نمیبونستم ازش بگذرم.

و با محبت نگاهم کرد....آرتامم خوب بازیگری بود. برای خالی نبودن عریضه لبخندی زدم. زرافشان نگاهی به هر دومون کرد و گفت:

- خانم زند واقعا استثنا هستن...به هر حال امیدوارم خوشبخت بشین...من منتظر دعوت به شامت میمونم.

با هم دست دادن. بعد از رفتن زرافشان نفسمو پر صدا بیرون دادم که آرتام پرسید:

-چیزی شده؟

-داشتم سوتی میدادم....حلقمو دستم نذاشتم....دکتر زرافشانم داشت دستمو نگاه میکرد.

لبخندی زد و در حالی که موشکافانه نگاهم میکرد، گفت:

-بردیا کلا آدم تیزیه....حواست باشه. از اول که اومدی تو حواسم بود که خیلی بهت نگاه میکرد.

انگار با نگاهش می خواست مچمو بگیره. خندیدم و راه افتادم که از در برم بیرون. آرتامم همراهم میومد. جلوی در گفت:

-قبل از اینکه بری سر کارت حلقتو دستت کن.

با سر باشه ایی گفتم و ازش جدا شدم.

هوا تقریبا تاریک شده بود که رسیدم بیمارستان....بعد از چند هفته تو خونه موندن، امشب اولین شب کاریمه....تو این مدت که سر کار نمیومدم واقعا دلم برای دوستام، کارمو حتی بیمارا تنگ شده بود...مثل دیوونه ها جلوی ورودی بیمارستان وایستاده بودم و داشتم با لبخند بهش نگاه میکردم. الان هر کس منو ببینه مطمئن میشه که یه تختم کمه. سریع نگاهی به اطرافم انداختم، خدا رو شکر هیچکس حواسش به من نبود. لبخندی زدم و با خیال راحت رفتم تو.

اولین نفری که دیدم شیما بود که جلوی station وایستاده بود و مشغول صحبت کردن با پری بود...واقعا که حرفای این دو تا تمومی نداره. با اشاره از پری که متوجه من شده بود، خواستم که ساکت باشه. آروم رفتم پشت شیما و دستمو روی چشماش گذاشتم. شیما یه ذره دستامو لمس کرد و وقتی به حلقم رسید،گفت:

-همه بی معرفتا.

دستامو برداشتم و همدیگر و بغل کردیم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. شیما قیافه ی دلخوری به خودش گرفت و گفت:

-بی معرفت حالا دیگه نامزد میکنی و منو دعوت نمیکنی؟

-باور کن همه چیز یهوایی شد ولی قول میدم بهت یه شیرینی حسابی بدم. خوبه؟


romangram.com | @romangraam