#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_118
لبخندی زد و گفت:
-مرسی...مطمئن باش که کمکت میکنم.
امروز زن عموی آرتام زنگ زد و ازمون جواب می خواست. مامانم اعلام کرد که موافقیم، هرچند که هنوزم نگرانه و مشکوک نگاهم می کنه. تو این سه روز که از خواستگاریم میگذره کلی باهاش حرف زدم و سعی کردم خودم و خوشحال نشون بدم تا مطمئنشون کنم ولی چه میشه کرد مادره دیگه.... به پیشنهاد زن عموی آرتام قرار شد پنج شنبه یه مراسم ساده بگیریم تا من و اون بهم محرم بشیم. مامان یه ذره دو دل بود و میگفت زوده اما از یه طرف مثل اینکه از آرتام خوشش اومده بود و می گفت پسر خوبیه...به هر حال اونم موافقت کرد.
قرار شد مراسم خونه ی ما بگیریم. من فعلا دلم نمی خواست همه ی فامیل بدونن و ترجیح میدادم غافلگیرشون کنم. فقط به عموم گفتم و کلی ازش خواهش کردم به کسی نگه...مادر بزرگمم که جای خود داشت. وقتی صحبتم با عموم پای تلفن تموم شد وقطع کردم، مامان پرسید:
-حالا تو چرا انقدر اصرار داری کسی ندونه؟ بعدا از دستمون دلخور میشن.
-مادر من این فقط یه مراسم کوچیکه و بعدا تو یه مراسم بزرگتر همه رو دعوت میکنیم. در ضمن می خوام قیافه ی همه رو وقتی این خبر و میشنون ببینم.
-از دست تو...به مادربزرگت گفتی؟
-نه میرم خونش بهش میگم. خیلی وقته بهش سر نزدم.
-خیلی خب، فعلا بیا ناهارتو بخور تا یخ نکرده.
********
زنگ در زدم و منتظر موندم تا در باز بشه. چند ماهی میشه که به مادر بزرگم سر نزدم، حتما خیلی ازم دلخوره. صدای پرستار مامانی رو شندیم:
-کیه؟
-آناهیدم زینت جوون.
-سلام عزیزم،بیا تو. خوبی؟ خوشی؟ چه عجب بالاخره یاد ما افتادی!! میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
-زینت خانم اگر در و بزنی میام تو توضیح میدم.
-وای، خاک بر سرم. بیا تو مادر جون.
درو زد و رفتم تو. خونه ی مامانی یه خونه ی قدیمی حیاط دار بود که من عاشقش بودم، مخصوصا حوض نسبتا بزرگ وسط حیاط. از اونجایی که نوه ی محبوب مامانی بودم و همیشه اونجا پلاس بودم توش خیلی خاطره دارم. حیاط خیس بود که نشون میداد تازه زینت خانم آبپاچیش کرده. یه ذره وایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم. عاشق بوی خاک بودم...یادش بخیر چقدر با کاوه تو این حیاط فوتبال بازی کردیم....چه روزایی بود.
romangram.com | @romangraam