#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_301
در حیاط و باز کردم و از در پشتی خارج شدم و مسیر سبز و جاده مانند پشت خونه رو در پیش گرفتم.
فکر نکنم فریاد متوجه خارج شدنم بشه.
باید کمی قدممی زدم.کمی فکر می کردم.
هوا تاریک بود و منظره جالبی بود و صدای قدمام و نور ماه.
یهو صدای قدمای کسی رو پشت سرم حرس کردم و قبل این که بفهمم چی شد بازوم کشیده شد و برگردونده شدم و اسیر آغوشی شدم که می دونستم صاحبش کیه
می دونستم و این باعث می شد پاهام ضعف بره و کم مونده بود بیوفتم که نگهم داشت.
ازم که فاصله گرفت به چشمام زل زد و به چشماش زل زدم و چه قدر برق می زنه چشماش.
-چ...چی کار می کنی؟
با نفس نفس و حرصی که بین جملات کلید شدم به کار می برد گفت:
-خودت این موقع شب این جا چی کارمی کنی؟
اخمام تو هم رفت و اخماش تو هم رفت و دست رو سینش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم و داد زدم:
-به من نزدیک نش!.تا زمانی که اون صیغه کوفتیت فسخ شه ازم دور شو.
با چشمایی که برق می زدن نگاهم کرد و با حرص پشت کردم و دوییدم سمت خونه.
نگاهش چه مظلوم شده بود.مطمئن بودم داره خیره نگاهم می کنه.
چه قدر دوسش داشتم
خدایا این عشق چی بود؟
واقعا ما انسان ها کم بی چاره گی داشتیم و همین یه قلم کم بود؟
وارد خونه شدم و با حرص در رو محکم بستم.
و بدون برگشتن دوییدم تو خونه.
دلم گریه می خواست.
دلم مرگ می خواست ،دلم خیلی چیز ها می خواست مونده بودم چی کار کنم! مونده بودم.
کاراش و بزارم به چه حسابی؟ عاشقی؟ وابستگی؟ اذیت و آزار! چی؟
تو همین حالت بودم و سرم و به دست گرفته و رو تخت نشسته بودم که یهو صدای بسته شدن در اومد و وحشت زده از جا پریدم و جیغ خفه ای کشیدم و برگشتم.
لال شده و با ترس به فریادی نگاه کردم که عصبی به در اتاق تکیه زده و نگاهم می کرد.
-چ..چه طوری اومدی..ت...تو؟
به سمتم آروم آروم قدم برداشت و با سر کج شده خیلی ریلکس و اروم گفت;
-وقتی در و خیلی محکم ببندی ممکه بسته نشه!
عصبی به کودن بازی های خودم حرص خوردم و یه قدم عقب برداشتم و گفتم:
-مگه هر جا در باز بود باید با سر بری تو؟
ابرو بالا انداخت و روبه روم ایستاد و قلبم چه بی قرار بود!
به چشمام خیره شد و شصتش رو بند چونم کرد و گفت:
-اگه تو همه اون خونه ها عروسک مو طلاییم باشه می رم!
نکن..با قلبم این کار و نکن؛این قلب که جنبه نداره...نمی فهمه!خر می شه،نکن
با دستای لرزونم خواستم دستش رو جدا کنم که چشماش رو بست و کنار گردنم رو عمیق نفس کشید و انگار بویید و گفت:
-وقتی بهار رو می خواستم...تا حدودی همه کاری کردم تا مال من شه.
چشماش رو باز کرد و برق چشماش و به چشمام دوخت و گفت:
-حالا...تو رو هزار برابر بیشتر از اون می خوام.پس هزار برابر بیشتر از اون سعی می کنم مال من شی.
romangram.com | @romangram_com