#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_300


_ من چه گناهی دارم ها؟ مگه من اون زمان بودم ؟ مگه من باباشون کشتم؟مگه تقصیر منه؟



هق زدم و روی زمین افتادم خسته شدم ازین همه ضعف ازین همه اشک ازین همه تحقیر و سختی حتی. بابامم که اتنها دلخوشیم بود تا الان دود شدو رفت هوا بابایی که فکر میکردم اسطوره پاکیه هم قاتل بود هیچ کس توی این دنیا خوب نیست هیچ کس فرشته نیست!

زانوهام و بغل کردم و گوشه دیوار جمع شدم فریادو که بهم نزدیک می شد حس کردم اما الان حتی از اونم بدم میومد.

من دوست داشتم بمیرم.فقط همین.



سرم روی زانو هام بود و فریاد ازم دور شده بود و فکر کنم گذاشته بود تو حال خودم باشم.

از اتاق رفته بود و این خوب بود یا بد؟

خوب بود.برای منی که گیج بودم.خوب بود.خیلی خوب بود.

نمی دونم چند ساعت گذشته بود.اما مهیار گفت که می تونه برم گردونه خونم و فریاد مخالفتی نکرد.

سوار ماشین شدیم و من چشم بستم فکر کردم و فکر کردم.

همه این مدت همه چیز و می دونست و اگر گفته بود الان وضعیتمون این نبود.

همه چیز بر علیه فریاد بود.هم‌مغزم هم قلبم دوتاشون با فریاد قهر بودن و دوتاشون راه های مختلف می دادن برای دوری از فریاد.

تا رسیدیم بدون توجه به دوتاشون شلیک شدم بیرون و با سرعت رفتم سمت خونه و در و با کلیدایی که زیر گلدون بود باز کردم و قبل این که در و ببندم به فریادی نگاه کردم که با اخم به بدنه ماشین تکیه زده بود.

چشم بستم و عصبی محکم در و بستم.

باید چی کار می کردم؟

تلفن خونه پر از پیغام هایی بود که بچه ها گذاشته بودن.محمد...هستی.روهام...همه...

و من نمی دونستم چی بگم؟

فقط گوشی صابقم و از کشوی میز تلفن پیدا کردم و روشنش کردم و خیلی هنگ بود.سیم کارت صابقم و روش گذاشتم و یه پیام نوشتم:

-سلام...نیازم.یه مدت می خوام تنها باشم و استراحت کنم.مطمئن باش حالم خوبه.

این پیام و برای همه فرستادم تا دست از سرم بردارن و بعدش با سرعت رفتم تو اتاق و سیگارم و از جعبه ای که روی عسلی افتاده بود در اوردم و شروع کردم به کشیدم.

چشم بسته رو تخت دراز کشیده بودم و یکی یکی سیگارها رو به فیلتر می رسوندم و دست خودم نبود.

حالم عجیب خراب بود.بابا تو چی کار کردی؟

به چه قیمتی بابایی؟ به چه قیمتی؟

اون قدر تو همین حالت بودم که بلاخره خوابم برد

****

تاب سفیدم و تو تنم مرتب کردم و موهام و پیچوندم بالا و گوجه ای کردم.

از پنجره به بیرون خیره شدم.

فریاد بود.درست مثل این یک هفته به ماشینش تکیه زده و مثل خون آشام ها دم خونم

کشیک می داد!

لبخند محوی زدم.دلم چه بی قرار بود!یک هفته بود که تو خونه خودم و اسیر کرده بودم و نه رفته بودم بیرون و نه اون اومده بود داخل!

سکوت کرده بودیم.شاید می خواست به خودم بیام.

نمی دونم.هر چی که بود من و به حال خودم‌گذاشته بود.با پاهاش سنگ ریزه های جلوی پاهاش و این طرف و و اون طرف شوت می کرد!پسر بچه ی تخص چشم آبی من.

اخماش تو هم‌بود و حواسش به منی نبود که چشم شده بودم برای دیدنش.

گوشیم‌زنگ خورد.چند وقتی بود که دوباره پیداش شده بود.عموم دوباره پیداش شده بود.

زنگ‌می زد.پیام‌می داد.می گفت میاد دنبالم.

می گفت مامانم کل اموال و ازش گرفته و طلاق گرفته و می گفت تلافی می کنه...

می گفت ورشکست شده و تلافی می کنه.

من اما نمی ترسیدم.دیگه برام‌مهم نبود.نه تا زمانی که یه کله رنگی تخص پشت پنجره اتاقم کشیک می داد!


romangram.com | @romangram_com