#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_299
فریاد با حرفم برگشت و نگام کرد درحالی که استینای پیرهش و تا می زد گفت :
_ نه اون انتقام برای من مهم نبود و نیست
من وقتی تورو دیدم هیچی ازت نمی دونستم
تا اخر رو که زد نگاهم کردو انگار که چیزی یادش اومده گفت:
_ فرهان و فرهاد دوسال پیش فهمیدن بابات مرده تا اون موقع در به در دنبال بابات بودن اما بعدش بیخیال شدن تااینکه من خبرشون کردم که یک نفر با فامیل قاتل باباتون و دیدم.
لفظ قاتل پشت اسم بابام سنگین بود انقدر که عکس العملی مبنی بر به اینکه فریاد من و به اونا معرفی کرده نشون ندادم
_ وقتی بهشون گفتم اونا اومدن ایران و تحقیق کردن و فهمیدن بچه قاتل باباشونی و خواستن بهت نزدیک شن.که هرجور شده نزاشتم.چون دیدم بهت عوض شده بود.
بعد تموم شدن حرفاش هیچی نداشتم که بگم و اشک هام روی گونه هام روون شده بود همه چیز برام گنگ بود
قاتل بودن بابام... اینکه چقدر الان توی چشمم کوچیک شده بود.
چرا من؟ بابا اخه چرا؟ تویی که این قدر مهربون بودی.نکنه فقط برای من خوب بودی؟
چرا بابا؟ گند زدی به زندگیم بابایی.نابودم کردی بابایی.برای پول؟ حالا از این همه پولت چی داری؟ من و داری؟ مامان و داری؟
شاید آه فرهاد و فرهان و فربد بود.
که زندگیمونمتلاشی شد.
فرهاد و فرهان چقدر ازم بدشون میاد.و چه قدر حق دارن!
اینکه کسی که دوستش داشتم و حتی الان زنش به حساب میومدم باعث این بدبختیام شده!
فریاد جلوم نشست و گفت :
_ نیاز وقتی فهمیدم رفتی نروژ هرجور شد خودم و رسوندم تو دقیقا تو کشوری پا گذاشتی که اونها سالهاست توش زندگی میکنن و مطمئن شدم وقتی وارد این کشور شدی اونها فهمیدن من ترسیدم نیاز که داداشام بلایی سرت بیارن و وقتیم که اومدم نروژ تمام تلاشم و کردم ک اونارو ازت دور کنم اما متاسفانه اونا پیداشون شده و الان اوضاع اینیه که می بینی
بهش نگاه کردم چشاش نشون می داد حقیقت و میگه اما دلم راضی نمی شد برای همین دستام و روی سرم گذاشنم و گفتم:
_ تو تموم مدت من و بازی دادی من و کشوندی اینجا و این بلاهارو سرم اوردی
و یهو مثل دیووته ها. از جام پریدم که باعث شد فریاد اخماش تو هم فرو بره.
با صدای بند و عصبی اومد سمتم و داد زد:
_ داری می ری رو اعصابم.من همهچیز و بهتگفتم.
سرم و به شدت تکون دادم و با حرص گفتم:
_ نه نمیفهمم هیچی نمیفهمم برو برو گمشو نمیخوام ببینمت نه تو نه اون داداشات وبابای من هرکاری کرده به من ربطی نداشته می فهمی؟
من اونموقع بچه بودم.شایدم حتی به دنیا نیومده بودم!
فریاد دستش و جلو اورد با دندون های کلید شده نگاهم کرد و غرید:
-اون روی سگ من و بالا نیاز.این موضوعات به من ربطی نداشته.
مغزم هیچ فرمانی نمی داد. و فقط میخواست خودش و به نحوی خالی کنه و چی بهتر از جیغ زدن ؟
جیغ زدم:
romangram.com | @romangram_com