#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_298
_ گذشت تا اینکه دوقلو ها شدن11 ساله دوتا بچه که به شدت به باباشون وابسته بودن اون موقع بود که باباشون با دوتا داداش شریک شد
به اینجا که رسید نگاهی خیره بهم انداخت توی نگاهش چیزی حس نمی کردم از جاش بلند شد انگار از نشستن خسته شده نگاهش همچنان به من بود و اما من حواسم پی اون دوتا داداشی بود که وقتی فریاد گفت احساس کردم قضیه رسیده اونجایی که باعث شده من بیام توی داستان فریاد شروع کرد به راه رفتن و در همون حال سیگار می کشید و اتاق رو طی می کرد
_ اون ها از یک سنگ خبر دارشده بودن که خیلی می ارزیده انقدر که اون زمان رقم پیشنهادیش 20 میلیارد بود
با شنیدم رقمی ک گفت گوشم سوت کشید 20 میلیارد رو و زیر لب یکبار دیگه تکرار کردم مگه اون سنگ چی بوده
_ اما سنگ توی هند بوده اون ها هم تصمیم گرفتن برن هند و اون سنگ رو پیدا کنن فرهاد و فرهانم از اونجایی که گفتم خیلی وابسته باباشون بودن باهاش رفتن
سرجاش واستاد دستی توی موهاش کشید انگار عصبی بود اما چشاش این و نمی گفت ادامه داد
_ رفتن هند و سنگ و پیدا کردن حتی خریدارشم پیداشد که با قیمت بالاتری اون و حاضر بود بخره اما ...
به اینجا که رسید ساکت شد سرجاش واستادو خیره نگاهم کرد از نگاهش نمیدونم چرا ترسیدم نگاهش عصبی ناراحت خشن هیچی نبود بی حس اما من ترسیدم کمی توی جام بعد مدت ها جابه جا شدم که باعث شد بدن کوفته شدم درد بگیره
_ یک روز مونده به معامله نصف شب فرهان صدای دادو بی دادی میشنوه و چون بین اینها صدای باباش خودنمایی زیادی داشته میره ببینه چ خبره که میبینه یکی از اون دوتا داداشا که شریک باباشه داره با باباش دعوا می کنه و از حرفاشون متوجه میشه شریک باباش به خاطر این که بابای فرهان داره از کار میاد بیرون عصبیه و داره باباش و تحدید میکنه.و بابای فرهانم نمی خواد با اونمرد همکاری کنه چون همش داد می زنه که تو خیانت کردی فرهان میبینه که شریک باباش.باباش که قصد برگشت به اتاقش و داشته رو از نرده ها پرت میکنه و بعد ...فریاد سرش و بالا اورد نگاهم کرد از چیزی ک میخواست بگه و حدس میزدم می ترسیدم .و چرا بابای من طراح سنگه؟
_ بعد جسم باباش و می بینه که روی زمین افتاده و دورش پر خونه برمی گرده تا بره جای داداشش که میبینه فرهادم پشت سرشه هر دوی اون ها می بینن که باباشون و کی هل داده.
فریاد مکثی کرد و گفت:
_ بابای تو اینکار و کرده نیاز
با حرف فریاد بهت زده نگاهش کردم خشکم زده بود بابای من؟ بابای مهربونم که اسطوره من بود کسی که حتی آزارش به مورچه نمی رسید بدنم لمس شده بود و حتی نمیتونستم تکون بخورم.
فریاد کمی نزدیکم اومدو گفت:
_ می خوای بقیشم بشنوی ؟
آروم و با کمی مکث سرم و تکون میدم
باشه ای میگه و دوباره شروع میکنه به حرف زدن
_ فرهان و فرهاد همون شب می رنبابا باشون بیمارستان و دو شریک فرار می کنن. دو قلو ها ام برمی گردن به کشورشون و هیچ حرفی به مادرشون نمیزنن و تنها به برادرشون میگن و اونجاست ک قسم انتقام میخورن وقتی مامان میفهمه که دیگه کاری از دستش برنمیومده و به بچه هاشم میگه که نمیتونیم اونهارو پیدا کنیم و بعد مامانم به فاصله کوتاهی...پوزخندی میزنه و ادامه میده:
_ با یک آهنگساز مشهور ازدواج میکنه و بعدش من به دنیا میام.نه خیلی نخبه.اما یه خواننده!
با حرفش مسئله مجهولی که برام راجب لفظ باباشون درست شده بود محو میشه فریاد ادامه می ده :
_منم می شم یه بچه زرنگ از ژن مادر و یه آهنگساز از ژن پدر.مامانم خیلی سعی میکرد که ما چهارتارو باهم بزرگ کنه و به نوعی صمیمی کنه اما موفق نبودو چون ما تمایلی به صمیمیت باهم نداشتیم و همین باعث شد مامانم بیخیال اینکار بشه و دست از زحمت بیهوده برداره من و فرهادو فرهان زیاد آبمون باهم توی جوب نمی رفت برای همین اونها بعد چند وقت ازمون جدا شدن.
وسط حرفش پریدم اینجا یکی خیلی کم نقش داشت
_ پس فربد چی اون کجاست چرا اون برای انتقام نیومده؟
فریاد که مدتی بود دوباره روی صندلی نشسته بود به جلو مایل شدو گفت:
_ اون سرش توی درس بود انقدر خوند که شد رئیس بیمارستان و یه نخبه کشوری و بعدم ازدواج کرد الان یه بچه داره برای همین خودش و ازین قضیه کشیده کنار و درگیر زندگیشه.
فریاد به پشتی تکیه دادو دستاش و توی جیبش فرد برد و گفت:
_ تموم شد.
با حرفی گه زد بدون لحظه ای مکث ازش پرسیدم:
_ پس مهیار چی اونم داداش توعه ؟
فریاد نیشخندی زد و گفت :
_ بعد مرگ بابام بر اثر سرطان. مامانم .با یکی از دوستام تو کلاس موسیقی آشنا شد و باهاش ازدواج کرد!
با شنیدن دوباره اسم ازدواج اونم با دوست فریاد .ذهنم هنگ کرد. چه خبره!
_ حاملگی مامانم واسه مهیار خیلی سخت بود انقدر که تا سه روز بی هوش بودو با سرم تقویتی و دوز ها بالا انرژی می گرفت و حالا ام نزدیک دو ماهی می شه که بابای مهیار رفته آلمان برای مسافرت.
با اتمام حرف فریاد توی خودم جمع شدم از حجم اطلاعات و چیزایی که شنیده بودم مغزم یاری نمی کرد که یهو سوالی توی ذهنم جرقه زد
_ تو من و میشناختی ازهمون اول ؟ با قصد انتقام جلو اومدی؟
romangram.com | @romangram_com