#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_297



_ لعنت به اون‌روزی که دیدمت



دستم رو رها کرد و اونقدر اشک ریخته بودم و جیغ زده بودم که باعث شد تلو تلو بخورم و کمی به عقب برم.

بعد مکثی کوتاه که انگار برای نفس گرفتن بود با آخرین توان حنجرم داد زدم:



_ ازت متنفرم! متنفر



جیغ می زدم و این واژه رو داد می زدم هر چی روی میز بود و می ریختم روی زمین.

فریاد کمی نگاهم کردو تو یک حرکت سریع با سه قدم بلند اومد جلوم و موچ دستم و محکم گرفت و محکم خوردم تو سینش و دستاش قفل کمرم شد و بغلم کرد و نفسم رفت و بدنش داغ بود و من اما یخ! سعی کردم از تو بغلش بیرون بیام اما توانم کم تر این حرفا بود.

دستش که اروم روی سرم کشیده می شدو صدای خراشیده و گرفتش:

-هیش،آروم..عصبیم‌نکن

بین هق زدنم گفتم :



_ با... با ..ید همه چ ..چی ..و بهم بگی





دستی روی موهام کشیدو گفت :



_ می گم آروم باش ، همه چی رو می گم



بعد اون همه جیغ داد گلوم خس خس می کرد و می سوخت چشامم از اشک هایی که ریخته بودم درد می کرد و مطمئن بودم دوتا کاسه خونِ روی صندلی قبلیم نشسته بودم و فریادم با چهره ای آروم اما چشم هایی عصبی و پر تلاتم رو به روم بود چند دقیقه ای بود که حرفی نمی زدیم و تنها صدای بینمون صدای دل زدن های من و نفس های نامنظم فریاد بود

با صدای تقی که به در خورد نگاهم به اون سمت کشیده شد و بعد جسته مهیار که توی چارچوب در ظاهر شد دستش دوتا لیوان آب بود نگاهم و ازش گرفتم و به زمین دوختم که با گرفته شدن آب روبه روم سرم و بالا اوردم و ممنونی زیر لب گفتم بعد دادن لیوان های اب از اتاق بیرون رفت به نقطه نا معلومی نگاه می کردم و داشتم به فریاد و حرفایی که قراره بزنه فکر می کردم که با صدای فریاد سرم و به سمتش چرخوندم نگاهش به من نبود اخمی هم نداشت و پاش رو روی پاش انداخته بود

_ قبلا مهیار بهت گفته بود مامانم نخبه است،خب همین نخبه بودنش باعث شد که توی دانشگاه هاروارد درس بخونه اونجا با یک نفر آشنا بشه اونم مثل خودش نخبه بود دوتا آدمی که فوق العاده زرنگ بودن و تحقیقاتشون همیشه اول بود

از اتفاقات عاشقی و این چیزاش نمیگم و یه راست میرم سر اصل مطلب بعد مدتی باهم ازدواج کردن و صاحب یه بچه شدن به اسم فربد که اونم مثل پدر مادرش مشخص شد نخبه اس

فریاد ساکت شد بهش نگاه کردم پوزخندی روی لباش بود دستش و توی کتش برد و و در همون حین پاش رو روی پای دیگه اش انداخت از توی کتش سیگاری دراورد و بعد با فندک خاصی که دستش بود و تاحالا ندیده بودم سیگار رو آتیش زد کنجکاو نگاهش می کردم اما اون حتی نیم نگاهی بهم نکرد بالاخره بعد دوتا کام گرفتن ادامه داد:

_ چند سال بعد فربد ، مامانم دوباره صاحب بچه شد اما دوقلو که اسماشون شد فرهاد و فرهان دوتا دوقلو که به شدت شبیه هم بودن همون موقع ها بود که باباشون توی دانشگاه دعوا کرد و از اونجا انداختنش بیرون

با تعجب فریاد نگاه کردم و وسط حرفش پریدم:

_ باباشون؟! منظورت چیه؟

نیم نگاهی بهم انداخت و کمی توی جاش جا به جا شد و بدون اینکه سوالم و جواب بده به حرفش ادامه داد:

_ مهیار بهت گفته بود این نخبه بودن عوارضی هم داشت و بابای اونها هم ازش مستثنا نبود یه بیماری عصبی داشت که بین بچه هاش پراکنده شده بود.، دقت کن پراکنده! یعنی فرهاد و فرهان از نظر عصبی بودن مثل باباشونن

فریاد ساکت شدو سیگار دیگه روشن کرد و اینبار به سمت منم گرفت دستم و جلو بردم که سیگار بردارم اما بیخیال شدم و بجاش گفتم:

_ پس شدت دعوا توی دانشگاه خیلی بوده؟

فریاد درحالی که با سیگار جدیدش درگیر بود گفت:

_ خیلی انقدر که طرف دو سال تو کما بوده

با تعجب نگاش کردم و زیر لب دوسال و باخودم زمزمه کردم و چیزی راجب زنده موندن یا مردن اون مرد نپرسیدم بنظرم چیز های مهم تر ازونی وجود داشت

_ وقتی از دانشگاه بیرون اومد قید درس رو زد و تصمیم گرفت از مغزش جای دیگه ای استفاده کنه

با چیزی که گفت ذهنم رفت سمت خلاف و باند و قاچاق و این ها که با حرف بعدش کلا همه افکار بچگانم رو پرت کردم یه گوشه

_ رفت تو کار سنگ با سنگ های کوچیکی مثل فیروزه یاقوت و خیلی چیزا دیگه که نمیدونم شروع کرد و بالاخره کارش گرفت انقدر ک وضع زندگیشون زیرو رو شد خانواده خوشبختی بودن مثل داستانا اما وسط این خوشبختی همیشه تیرگی هم هست اون تیرگی اون سه تا بچه بودن باباشون خیلی سعی می کرد خودش رو از نظر اعصاب کنترل کنه اما بچه هاش نمی تونستن و اینم برمی گشت به اینکه بچه بودن

تمام وجودم شده بود علامت سوال ،مهم ترینش اینکه چرا نمیگه بابا و میگه باباشون مثل خوره توی جونم افتاده بود و باعث شده بود هزار تا فرضیه برای خودم درست کنم

romangram.com | @romangram_com