#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_295

-فرهاد احمق چرا گوشیش و ازش نگرفتی؟

فرهاد با حرص به عسلی لگدی زد و گوشی رو از فریاد چنگ‌زد و به صفحه اش نگاه کرد و خشکش زد و تو همون حالت موند و فرهان داد زد:

-پلیس خبر کرده؟

بی توجه به فرهاد رو به فریاد گفت:

-تو که می دونی پلیسم‌نمی تونه جلومون و بگیره.من آدم دارم اونا حتی پرونده ام‌تشکیل نمی دن برادر احمقم.

برادر؟ برادر بودن! برادر بودن و رو داداششون اسلحه می کشیدن!

خدایا این جا چه خبره! وحشت بهم غلبه کرد و افتادم رو تخت.نکنه با انتخاب فریاد اشتباه کرده باشم؟ فریاد با اونا بود؟

فرهاد سر بلند کرد و مبهوت داد زد:

-صیغه کردیش؟

نیشخند فرهان رو لبش ماسید و خشک شده گفت:

-چی؟

فریاد موچ دستم و گرفت و غرید:

-قسمتون چی بود؟ که از خانوادتون تا ته تهش مراقبت کنید و انتقام خون باباتون و از قاتلش بگیرید. وقتی سه سال پیش فهمیدید بابای نیاز مرده تصمیم گرفتید دخترش و وارد قضیه کنید.

با نیشخند به نگاه خونی دوقلو ها چشم دوخت و ادامه داد:

-حالا نیاز یکی از اعضای خانواده خودمونه.حق کشتنش و ندارید. زن منه!

قلبم بازیش گرفته بود تو این شرایط! اصلا وقت شناس نبود دلم. که تو این موقعیت واسه ی اون زنم گفتن لوتی وارانه فریاد سریده بود.

فرهان نعره ای زد و پاش و به عسلی کوبید و انداختش و داد زد و کل ادکن ها و وسایل روی میز و ریخت و فرهاد اما نفرت زده به من چشم دوخته بود.

و من به این فکر می کردم‌ میلاد بعد از دیدن خونش چه مرگی رو برای تک تکمون

انتخاب می کنه؟

فرهاد نفرت زده از لابه لای دندوناش گفت:

-شیش ماهه؟ شیش ماه فقط...شیش ماه می تونی ازش محافظت کنی بعدش ...

به سمتمون اومد و انگشتش و روی سینه فریاد گذاشت و غرید:

-جوری می کشمش که صورتش و شناسایی نکنی.

لرزیدم و دست فریاد موچ دستم و هدف قرار داد از حرصش و حتی توانایی ناله و آخ گفتنم نداشتم.

فریادم درست مثل فرهاد غرید؛

-سگ گی باشی!

در اتاق باز شد و مهیار اسلحه به دست که نه کلاشینکف به دست وارد شد و به حالت بامزه ای عصبی داد زد:

-از این خونه می رید بیرون یا آب کشتون کنم؟

فرهان روبه روی مهیار ایستاد و اون قدر خیره و ترسناک با اون فک قفل شده نگاهش کرد که مهیار با چشمای گرد شده اسلحه رو انداخت زمین و گفت:

-بیا...چرا این طوری نگاه می کنی.انداختمش.

فرهان به مهیار تنه ای زد و از اتاق خارج شد و فرهاد در حالی که عقب عقب می رفت انگشت سبابش و تکون داد و تحدید وارانه نگاهمون کرد و از اتاق رفت بیرون.

دستم و روی سرم گذاشتم و مهیار با ذوق گفت:

-حال کردید.از ترسم دوییدن رفتن.کلاشینکف میلاد اثر کرد.مثل موش دویید...

با حس سایه ای پشت سرش لال شد و با چشمای گرد شده نالید:

-پشت سرمن؟

فریاد با ابرو های بالا رفته گفت:

-اره.

مهیار با رنگ‌پریده و چهره بامزه ای گفت:

-فرهان یا فرهاد؟

همون لحظه فرهاد که درست پشت سر مهیار ایستاده بود شونه های مهیار و فشرد و مهیار جیغ بنفشی کشید و فرهاد با حرص گفت:

romangram.com | @romangram_com