#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_294
-فریاد ن...نیا جلو.ن..نیا.می کشنت
چشماش پر از رگه های سرخ بود و سینش با ضرب بالا و پایین می شد.
فرهاد برگشت سمتم و با لبخند گفت:
-به بابایی سلام برسون.
نفسم رفت و ترسیده به چشماش زل زدم.سرد.بدونحس.بدون زره ای انسانیت.
مرگم این جا بود؟ چرا بترسم؟ چرا بلرزم؟
من مرگ خوبی دارم.پیش فریادم.و صدای داد و فریادش و تقالا هاش و مهیاری که دستاش و روی گوشاش گذاشته بود و چشم بسه فرهاد و صدا می زد و من خوش بخت بودم.من دیشب کنار فریاد آواز خوندم.به فاصله یک کاناپه کنارش بودم.
من از مرگم راضی ام.چه از این بهتر!
منتظرش بودم...منتظر صدای گلوله
اما داد فریاد باعث شد چشم باز کنم:
-اگه بزاری پنج دقیقه باهاش تنها باشم هیچ وقت پی انتقام نمی افتم.فقط پنج دقیقه بزار تویه اتاق باهاش حرف بزنم.
چشم باز کردم و نگاهش کردم و فرهاد برگشت و خیره نگاهش کرد.
فریاد با صدای گرفته و چشمای پر اشک داد زد و صدات چرا گرفته فریادم؟
-به خدا میام دنبالتون.اگر بدون وقت دادن بهمبکشیدش تا اخر عمرم دنبالتونم تا انتقام بگیرم.
فرهان لپش و باد کرد و چشم بست و بعد چند لحظه فرهاد خیره شد.
فرهاد با اخم بازوم و گرفت و کشون کشون بردم سمت اتاق پشت آشپزخونه و در و باز کرد و انداختم داخل و به اتاق خیره شد.وقتی مطمئن شد راه فراری نیست رفت بیرون و فریاد اومد و فرهاد عصبی در و محکم بست و داد زد:
-فقط پنج دقیقه.
با بغض به چشمای آبیش زل زدم.آخرین دیدارمون.فقط پنج دقیقه! و چرا باید می مردم وقتی کار نکردم؟
نگاهش کردم که هول و عصبی دست کرد تو جیبش و با سرعت گوشیش و در اورد و با حرفی که زد برای یک لحظه زمان براممتوقف شد وگفت:
-فقط باید بگی قَبِلتُ.
خشک شده نگاهش کردم.فقط یه اسم تو سرم چرخ می زد.صیغه!
خشک شده دو قدمبه عقب برداشتم که اونمبا چهار قدم خودش و بهمرسوند و برای دیدنش باید سربلند می کردم.
دست ازادش و به چونه لرزونم بند کرد و با صدای آروم و گرفته ای گفت؛
-اگه زن من شی کاریت ندارن.وقتی به خاک باباشون قسم خوردن گفتن نیاز آرام و می کشیم.
گفتن تا وقتی به بابات وصلی می کشنت.اگه زن من شی نجاتت می دم.
با چشمای ریز شده دستم و بردم بالا و چونم و از دستای داغ و نیاز کشش خلاص کردم و نالیدم:
-چرا؟ مگه بابام چی کار کرده؟ ها؟
عصبی دندونرو همسابید و سرش و تو گوشیش فرو برد و تو گوگل چیزی رو سرچ کرد و یه متن عربی رو با سرعت خوند و گفت:
-قبلتُ
منتظر نگام کرد.رنگمپریده بود و یخ کرده بودم.پاهامممی لرزید با اخمای در همنگاهش کردم و گفتم:
-چند ماهه اس؟
کلافه و عصبی چشم بست و گفت:
-شیش.
لب جوییدم و چاره ای داشتم؟ به خدا که نداشتم.
من همسری فریاد و می خواستمنه صیغه ای بودن رو!
اما مجبور بودم.دسته در بالا و پایین شد و هول زده و ترسیده موچ فریاد و گرفتم و گفتم:
-قبلتُ
فریاد نفس عمیقی کشید و فرهان و فرهاد وارد شدن و فرهان با حرص داد زد:
romangram.com | @romangram_com