#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_293

تنها نگاهم و به فریادی دوختم که با نگاه سرد و جدیدش به زمین چشم دوخته بود و انگار اونم کنار کشیده بود.این جا چه خبره؟



حتم داشتم که رنگم پریده.

فریاد با اخم گفت:

-برو داخل نیاز.

فرهاد به حالت تمسخر گفت:

-خب دیگه اقاتون دستور دادن حالا می تونی بری داخل.

با حرص نگاهشون کردم.چاره ای نداشتم.من بین این همه پسر که از قضا اسلحه هم داشتن چه می کردم!

پشت سر مهیار وارد خونه شدم و فریاد در ماشین و عصبی با لگد محکم بست و پشت سرمون راه افتاد و فرهاد و فرهانم اومدن.

دستام یخ زده بود.حالا باید چی کار می کردم؟

وارد خونه شدیم و فرهان در و بست و قفل کرد و فرهاد دستاش و رو شونم گذاشت و با یه فشار کوچیک پرتم کرد رو مبل و فریاد چرا ساکت بود؟



فرهاد اسلحه رو روی سرم گرفت و به چشمام زل زد و ترسناک لب زد؛

-آماده ای خانوم کوچولو؟

فرهانم کنار فریاد ایستاده بود تا به وقت کاری انجام نده.با حرص و خشمی که سعی می کردم باهاش ترسم و پنهون کنم داد زدم:

-از من چی می خواید؟

فرهان نیشخندی زد و در حالی که به اسلحه اش زل زده بود گفت:

-جونتو!

هنگ کردم و خشک شده نگاهشون کردم.فریاد عرق کرده بود و تند تند نفس می کشید.چشماش و درشت کرده بود و تنها به من‌نگاه می کرد.



ترسیده رو به فریاد نالیدم:

-فریاد؟

مهیار با وحشت و دستایی که می لرزید گفت:

-عقل ندارید؟ میخواید کل زندگیتون و سر یه قسم تو بچه گی و یه انتقام بی ارزش سیاه کنید؟

فرهان دوباره ریلکس و بی حس درحالی که من‌نگاه می کرد خطاب به مهیار گفت:

-خفه شو.

فرهاد با فک قفل شده و چشمای به خون‌نشسته اسلحه رو چسبوند به پیشونیم و من یخ زدم.اخه چرا؟ چه کرده بودم؟ که همچین مرگی داشته باشم! خدایا با خودکشی نبردیم که الان با گلوله بیام پیشت؟

دستام بدون این که بتونم کنترلی داشته باشم می لرزید و با چشمای خیس و پر بغض گفتم:

-چ..چرا؟

فرهاد خندید و به فاصله پنج سانتی صورتم داد زد:

-اون دنیا می فهمی!

فریاد داد زد:

-فرهاد نکن.

فرهاد بدون توجه به فریاد دوباره اسلحه رو به پیشونیم چسبوند.

فریاد به دسته های صندلی چنگ زد و با رگی برجسته روی پیشونی و گردنش داد زد:

-اون بی گناهه.اون یه بچه بوده.مثل شما.

فرهان اسلحه رو روی پیشونی فریاد گذاشت و داد زد:

-ما ام بچه بودیم.برای من قصه نباف.زود تر کارش و تموم کن فرهاد.

فرهاد نگاهم کرد و نیشخند ترسناکی زد و فریاد از جا پرید و من هق زدم و تو خودم با وحشت جمع شدم.

فریاد سمت فرهاد یورش برد و فرهان محکم گرفتش و اسلحه رو روی سرش گذاشت و فریاد نمی تونست کاری کنه.با هقهقه گفتم:

romangram.com | @romangram_com