#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_292


دوقلو ها اما هردو مصمم ایستاده بودن و ...

نشد.نرفتن کنار.فریادم‌ترمز زد.درست یک سانت مونده به زانوهاشون ترمز کرد.

قلبم ایستاده بود و حیرت زده دستای چنگ شدم بین دو صندلی رو جدا کردم و انگشتام درد می کردن.

مهیار نفس نفس می زد و فریاد با نگاه خونیش به فرهان و فرهاد نگاه می کرد.

فرهاد در سمت من و باز کرد و با نیشخند بازوم و گرفت و جیغ زدم و به صندلی فریاد چسبیدم.

-فریاد.

یه جوری صداش زدم.یه جوری که همراه با اسمش انگار بهش فهموندم مراقبم باش.

فریاد با حرص در صدم ثانیه پیاده شد و یقه فرهاد و گرفت و کوبوندش به بدنه ماشین و داد زد؛

-دستت هرز نره.

فرهان ریلکس و با سری کج شده سر زانوهاش و با دستش تکوند و من لرزون با مهیار از ماشین پیاده شدم و پشتش پناه گرفتم.

فرهان‌ به یقه مشت شده فرهاد تو چنگ فریاد عصبی خیره شد و گفت:

-یقه هم و ول کنید.

فریاد اما همچنان به نیشخند رو اعصاب فرهاد خیره بود و یقش و رها نمی کرد.

داد زدم:

-این جا چه خبره؟

فرهان بدون‌نگاه کردن بهم گفت:

-خفه شو.

پلکم پرید و مبهوت و حرصی نگاهش کردم.

این بار فرهان داد زد:

-فریاد ولش کن.

فریاد یقه فرهاد و با حرص ول کرد و داد زد:

-بهتون گفتم خودم درستش می کنم.چرا حرف تو کله پوکتون نمی ره؟ ها؟

فرهاد گوشه لبش و خاروند و با تمسخر گفت:

-جدی؟ تو ام قرار نبود از ما مخفیش کنی!

مهیار آروم گفت:

-نیاز این وسط ...

فرهان با حرص داد زد:

-تو خفه شو.

به طرف داری و تلافی توهینش رو به فرهان جیغ زدم:

-خودت خفه شو.

فرهان اسلحه اش و رو به سمتم گرفت و عصبی گفت:

-برو تو.

گیج و خشک شده به آبی یخ چشماش زل زدم و فرهادم اسلحه اش و رو سینه فرهاد گرفت و گفت:

-این بار و باختی داداش کوچولو.

فریاد با فک قفل شده نگاهشون می کرد و مهیار دستم و گرفت و من یخ تر بودم یا اون؟

فرهان با کینه نگاهم کرد و گفت:

-یه کار نیمه تموم‌با پرنسس خانومِ باباش داریم

خشک شده نگاهش کردم که با اسلحه به توی خونه اشاره کرد و با سرد ترین لحن ممکن که کل وجودم و لرزوند گفت:

-خیلی باهات کار دادیم‌نیاز آرام.خیلی.


romangram.com | @romangram_com