#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_291
این میلاد روانی بود؟ حتم داشتم روانیه.
وارد خونه شدیم و مهیار انگار وضعیت من و فریاد و به یاد اورد که با نیشی که یهو شل شده بود گفت:
-مثل فیلمای اروپایی.اول دعوا بعد ماچ..ماچ
دستم و جلوی دهنمگرفتم تا مانع شل شدن نیشم بشم اما فریاد نیشخند زد و روی استیل های زیر کتابخونه نشست و به کتابتونه تا شو و شیک زل زدم و گفتم:
-این شخصیتی که شما تعریف می کنید از میلاد .هیولایی بیش نیست.اما چه طوریه که این هیولا تو کتاب خونش کتاب شازده کوچولو و هزار و یک شب و حتی قصه های کودکانه داره؟
فریاد ابرو بالا انداخت و رفت سمت آشپزخونه و گفت:
-چون میلاد مشکل داره.
روی کاناپه روبه روی مهیار نشستم و گفتم:
-چه مشکلی؟
مهیار لپاش و باد کرد و خیره به کتاب خونه گفت:
-بچه بودم مشکل داشت.اما بزرگ شد بیشتر شد.چند شخصیتیه.یعنی...
صدای برخورد ضرباتی که به در میخورد هممون و از جا پروند.
مهیار هول شده دویید سمت پله ها و من گیج به رفتنش نگاه کردم و فریاد ماهی تابه رو انداخت رو گاز و رفت سمت کوله پشتی رو مبل و برش داشت و داد زد:
-مهیار.
با بهت نگاهش می کردم که مهیار با سرعت از پله ها پایین اومد و رنگ پریده گفت:
-دو قلو هان!
دو قلو ها؟ حرف فریاد توی ذهنم انگار زیر نویس شد.این که از فرهان و فرهاد فاصله بگیرم و این که فریاد و مهیار من و از دست دوقلو هایی که میخواستن انگار طبق دونسته هامبهمآسیب بزنن فراریم دادن.
و سوال این جاست.اون دوقلو ها فرهان و فرهاد بودن! چه طور ممکنه.منحتی با فرهاد مهمونیم رفته بودم!چرا میخواستن بهم آسیب بزنن؟
دستم که کشیده شد جیغ زدم و به خودم اومدم و مهیار که از ما جلو تر از خونه خارج شده بود.
اما فریاد بود که دستام و می کشید تا من حیرون و به خودم بیاره.اونقدر تهت تاثیر شرایط بودم که بدونپرسیدن چیزی دنبال فریاد دوییدم.
انگار ناخداگاهم فهمیده بود اگر با فریاد نباشم یه بلایی سرممیاد .امن ترین جای دنیا فعلا دستای فریادی بود که با اخمای بامزه و نیاز کشی من و به سمت ماشین می کشوند.
مهیار کنار راننده نشست و من عقب و فریاد پشت فرمون.
فریاد خیره به در و صدای ضربات در .
سرد و گرفته اگه تو خونه بمونیمم از دو در می پرن.یا آدم میارن.گرفته ادامه داد:
-امید وارم چیزیشون نشه!
مهیار با استرس کمربندش و زد و گفت:
-همچنین.
-می خواید چی کار کنید؟
هیچ کدوم جوابم و ندادن و فریاد ریموتی رو دراورد و دکمه سبز و زد که در ها آروم باز شدن.
تو این بین فریاد گاز و پر می کرد.تا در ها کامل باز شد صدای وحشت ناک لاستیک ها تو سرم پیچید و نگاهم با بهت به دوقلوهای یک سانی افتاد ک تفاوتشون فقط موهاشون بود و هر دو اسلحه داشتن!
فریاد با سرعت به سمتشون روند و من جیغ زدم:
-چی کار می کنی؟
دوقلو ها هم چنان جلوی در بودن!
بدون ترس از ماشینی که با سرعت نور به سمتشون می رفت.هم چنان ایستاده بودن.
مهیار داد زد:
-فریاد نمی رن کنار الان زیرشونمی کنی.
با وحشت داد زدم:
-فریاد.
romangram.com | @romangram_com