#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_290
یه لقب طولانی و مزخرف اما مختص به کله رنگی.
چند بار پلک زدم و عقب رفتم و گفتم:
-من دوست ندارم.
دروغ که حناق نیست! هست؟
به چشمام با حرص و نفسی که داغ شده بود و با هر بار حرف زدن پوست صورتم و میسوزوند گفت:
-منم دوست ندارم ولی مال منی.
حرصم گرفت و دق کردم و مدیونم اگر دروغ بگم اکه ته دلم ضعف رفته برای اون مالکیت ته جمله لوتی وارانش.
صدای افتادن چیزی اومد و با وحشت برگشتم و فریادم ازم فاصله گرفت و مهیار با چشمای وزق شده نزدیک به در حیاط ایستاده و سوییچ از دستش افتاده بود و نگاهش نه روی من و نه روی فریاد نبود.
با صورتی رنگ پریده به گلدون های خورد شده ی روی زمین خیره شد و بعد چند لحظه من من کنان نالید:
-خدا بیامرزتمون.
با ابرو های بالا رفته به گندی که زده بودم خیره شدم و فریاد کلافه دستش و پشت گردنش کشید و گفت:
-زنگ میزنم شبیه همین گلدون ها رو بیارن.
مهیار با قیافه عاقل اندرسفیحی به فریاد نگاه کرد و گفت:
-فریاد داداش خوشگلم فدای چشمای بلوریت بشم.
یهو داد زد:
-تو میلاد و نمیشناسی؟ چیزی که من ازش دیدم تا وارد خونه بشه یکم به اطراف نگاه می کنه یه دونه پوزخند سگی میزنه و مستقیم میره یه هفت تیر از اتاقش برمیداره میاد سراغمون!
با بهت گفتم:
-از کجا می خواد بفهمه آخه؟
مهیار عصبی اومد جلو و گفت:
-یه بار بچه که بوده مامانش با اتو تی شرت محبوبش و میسوزونه و میره عین همون تی شرت و با همون مارک و حتی عطر و میزاره تو کمد میلاد.
گیج دست به سینه گفتم:
-خب؟
مهیار یکم خیره نگاهم کرد و بعد با لبخند مسخره ای گفت:
-همون روز مامان میلاد از سی و سه تا پله قل قل سقوط می کنه و حدس بزن چرا؟
با بهت و حیرت گفتم:
-چرا؟
فریاد با نیشخند با مزه ای گفت:
-میلاد فهمیده و زن عمو رو هول داده!
با چشمای گرد شده گفتم:
-شوخی می کنید!
مهیار با حرص گفت:
-اره شوخی از نوع قاتل سریالی.
ناخدا گاه از حجم این همه بهت خندیدم و مهیار نا امید زل زده به گلدون هاای متلاشی شده گفت:
-خدا بهمون رحم کنه.
فریاد در حالی که می رفت تو خونه بلند گفت:
-الهی آمین.
و بلند خندید.
romangram.com | @romangram_com