#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_287
_ همین، این ژن توی نسل قبل بابا بزرگم نبوده و بحث اصلی همینه شاید با خودت بگی این که فوق العادس اما همین تیزهوشی باعث این مریضیا شده یعنی توی هرکدوممون یه بیماری و گذاشته
با تعجب گفتم :
_ یعنی اختلال شخصیتیش برای همینه؟
مهیار سرش و به نشونه مثبت تکون داد
با کنجکاوی بیشتر پرسیدم
_ همتون از یه پدرو مادرین ؟ یعنی هم ژن تو بدن بابات هم مامانت بوده که انقد زیاده
مهیار با حرفم کمی جا خوردو گفت :
_ بهش فکر نکردم
و بعد به نقاشی تاریک روبه روش خیره شد و منو توی دنیای از سوال ول کرد چقدر همه چی عجیبه
چند ساعتی بود که همه ساکت بودن و منم کارم شده بود نگاه کردن به نقاشی های متفاوت و ترسناک اطرافم وقتی محوشون میشدی دلت به لرزه در میومد انگار که توی عمق نقاشیا چیزی هست یه حرف یه درد که ، که خیلی مبهمه خیلی .
در حال فکر کردن به میلاد و نقاشی هاش بودم که گوشی مهیار زنگ خورد این بار دم بود صدای خندون مهیار توی فضا پیچید
_ سلام چطوری ؟
_ اها اوکی من یه رب دیگه اونجام.
_ خدافظ
و به دنبال این حرفش ژاکتش و از روی دسته مبل برداشت و به سمت در رفت و فریادو مخاطب قرار داد
_ من میرم جای سیا ممکنه برنگردم
و بعد نگاهی با نگرانی به من و فریاد انداخت و گفت :
_ خونه رو نترکونین وگرنه میلاد میترکونتون
و بعد بدون اینکه حرفی به من بزنه از در بیرون رفت .
عصبانی تر از قبل به اطراف نگاه کردم تنها امیدم مهیار بود که اونم رفت .
از جام بلند شدم تا توی خونه گشتی بزنم به سمت پله های چوبی شیک کنار خونه خونه حرکت کردم که صدای بم فریاد متوقفم کرد
_ پیشنهاد می کنم فکر اینکه بالا بری و از سرت بیرون کنی
با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
_ چرا مگه چیه از اینجا
romangram.com | @romangram_com