#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_283
با صدای داد فریاد مهیار ساکت شد و من نیشخندی از خنده زدم و با اخم چشم از فریاد گرفتم و خودم و روی کاناپه سورمه ای و نرم کنار شومینه رها کردم.!
فریاد بلند شد و رفت تو آشپزخونه و در یخچال و باز کرد و بعد از چند لحظه بست و کلافه در کابینت هارو باز کرد.
انگار چیزی پیدا نکرد که کلافه برگشت سمت مهیار و گفت:
- ساعت هنوز هفتم نشده گرسنمه میلاد انگار جاروبرقیه هیچی نزاشته تو خونه. برو برای صبحانه و ناهار یه چیزی بگیر
مهیار که تازه پاش و رو پاش انداخته بود با چهره پوکری به فریاد نگاه کرد و گفت:
- چرا خودت نمی ری؟
فریاد که داشت سرش و بر می گردوند دوباره سرش و چرخوند سمت مهیار و نگاه سرد و ترسناکشو به مهیار دوخت و گفت:
- تو چیزی گفتی؟
مهیار با چشمای گرد به فریاد نگاه کرد و گفت:
- گفتم برای ناهار کالباس بگیرم یا همبر؟
نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیر خنده.
فریادم نیشخندی زد و رو به مهیار اخم کرده گفت:
- همبر بگیر.فقط سریع.
مهیار بلند شد و در حالی که با حرص به سوییچ چنگ می زد یه لحظه برگشت سمتم و پنهونی از فریاد با ادا و رفتار های مسخره و دهن کجی گفت:
- فقط سریع.
خندیدم و مهیار از خونه خارج شد و فریاد با اخم نگاهم کرد و گفت:
- خوش خنده شدی!
جدی شدم و با اخم گفتم:
- اثرات دوری از توعه.کلا زندگیم شاد شده.
فریاد تو یه حرکت سریع و دو قدم بلند خودش و بهم رسوند و دست چپش و رو دسته کاناپه گذاشت و تو صورتم خم شد و با دست دیگش با خشونت چونم و گرفت و به چشمام عصبی زل زد و غرید:
- گرون شده.
گیج و با قلبی که تند تند می زد با استرس گفتم:
- چ..چی؟
نگاهش و به لبام دوخت و گفت:
- دندون پزشکی.
گیج چند بار پلک زدم و گفتم:
- چی؟
سرش و خم کرد رو صورتم و گفت:
- دندونات و اگر بشکونم خیلی خرج می مونه رو دستت تا درستشون کنی.
رسما هنگ کردم
لال شده به چشمای طوفانیش نگاه کردم.
چونم و با حرص ول کرد و جلوم رو میز نشست و گفت:
- دیگه نباید دور و بر فرهان و فرهاد باشی.
با حیرت از شوک حرف قبلیش خارج شدم و نالیدم:
- ت..تو اونا رو از کجا میشناسی؟
با نیشخند گفت:
- قرار نیست همه چیز و بهت توضیح بدم!
با حرص از جام بلند شدم و داد زدم:
- مجبوری.من و پس زدی.بعد اومدی دست منو از مهمونی گرفتی به زور بردیم خونت.بعدشم با داداش عجیب غریبت آوردیم خونه پسر عموی خُلت.تو مجبوری برام توضیح بدی
romangram.com | @romangram_com