#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_282




کمی خیره نگاهش کردم و باز نتونستم خودم و کنترل کنم و بلند خندیدم.پس مثل مهران بود.

هنوز تکلیفش و مشخص نکرده بود!

من و یاد مهران‌می انداخت و دلم براش تنگ شده بود.

فریاد در حیاط و باز کرد و با اخم و چشم غره ای به نیش باز من علامت داد راه بیافتیم.

مهیار خندید و راه افتاد.

وارد حیاط بزرگ و پر دار و درخت و گل شدیم و مهیار که ماشین و نگه داشت فوری پیاده شدم و برگشتم که رخ به رخ فریاد شدم و حتی کمی برخورد فیزیکی داشتیم.

با اخم نگاهم کرد و منم اخم کردم و پشت چشمی نازک کردم و پشتم و بهش کردم و به مهیار نگاه کردم.

نفسای حرصی و داغش و پشت گردنم حس می کردم

نیشخندی زدم و مهیار رفت سمت خونه و خم شد و گلدون بزرگ و سورمه ای رنگ کنار در و برداشت و کلیدی رو از زیرش بیرون کشید و در حالی که در بزرگ ورودی رو باز می کرد گفت:

-بیچاره میلاد.باز بستری شده.



منم پشت سر مهیار وارد خونه شدم و صدای فریاد و پشتم شنیدم:

-تقصیر خودشه.دو روز نمی تونه اون تو بمونه.با پول میاد بیرون یه گند جدید می زنه.از همه ی ما بی مخ تر میلاده.

با خودم فکر کردم نکنه فریاد بازم داداش داره؟

میلادم داداششه؟

به فضای خونه نگاه کردم.اوپس!

شیشه های اینه که همه با رنگ سیاه پوشیده شده بود و خیلی از شیشه های اینه وار دور تا دور خونه شکسته بودن.

کلی شیشه مشروب رو کانتر چوبی بود و بسته های سیگار مارک و چند تا فندک!

با بهت چشم چرخوندم.دیوار سمت چپ پر بود از نقاشی.تا حالا این همه نقاشی ندیده بودم.به معنای واقعی کلمه زیبا بودن.نقاشی های خاص و سیاه و سفید که معلوم‌بود کار همین میلاد بی مخه! چون قلمو و مداداش روی میزش ریخته بودن.

به سمت میز رفتم یه نقاشی نیمه تموم رو میز بود.

عکس یه پسر.با چشمای خیلی خوشگل و مظلوم و لبخند محوی که خیلی نازش کرده بود.

اما نیمه دیگه عکس چهره همون پسر اما به شکل متفاوتی کشیده شده بود.چشمای ترسناک و لبخندش به حالت پوزخند بود.ترسناک!

-به نقاشیش دست نزن.بیاد ببینه چیزی تو خونه جاش تغیر کرده از پسر عمویی که من میشناسم بعید نیست تا کهکشان راه شیری نیاد دنبالت برای کشتنت!

برگشتم و با بهت به نیش باز مهیار زل زدم.

فریاد بهم‌نگاه کرد و گفت:

-راست می گه.بشین سر جات.

اخم کرده بهش نگاه کردم و با پام به چهار پایه چوبی جلوم لگد زدم و انداختمش و داد زدم:

-به من دستور نده به چه حقی من

و آوردی این جا؟

نگاهم کرد و عصبی به موهاش چنگ زد و گفت:

-مهیار ببین من چی می کشم.

با حرص گفتم:

- چی می کشی؟

مهیار خندید و گفت:

-نقاشی.

فریاد کنترل و از روی میز برداشت و پرت کرد سمت مهیار و مهیار هول زده رو هوا گرفتش و با لحن ترسیده و با مزه ای گفت:

-بابا به اموال این خونه آسیب نزنید.میلاد که آدم‌نیست میاد جر...

-مهیار.


romangram.com | @romangram_com