#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_276


دست خودم نبود

چشم هام رو کمی بستم و تندتر انگشتام رو تکون دادم که با حس اینکه کسی کنارم نشسته چشم هام و باز کردم صدای ضربان قلبم انقدر تند بود که حتی بنظر بین صدای بلند کلید های پیانو پیدا بود.

دستم و روی کلید اخر گذاشتم و اهنگ تموم شد!

همراه با اون دست فریاد بود که روی دستم نشست هیچکدوممون حرف نمیزدیم

بخاطر نفس های عمیقم قفسه سینم بالا پایین می رفت و استرس زیادم و نشون میداد

این نزدیکی برام طبیعی نبود

دستش بین پنجه های دستم قفل شد و گوشیش رو روی پیانو گذاشت و صدای آهنگ باعث شد لبخند بزنم.

از جاش اروم بلند شد

منم انگار که مسخ شده بودم بلند شدم

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند

یه لحظه دوتامون خندیدیم و پشتم قرار گرفت و دستاش دور کمرم پیچید و موزون با اهنگ تکون خوردیم.

خدایا این ما بودیم؟

دختر بد داستان داشت خوش بخت می شد!

سرش توی موهام فرو برد با هر نفس که می کشید تنم‌ مور مور می شد.

تمام تنم لرز گرفته بود.

هرم نفساش با ضربان قلبم یکی شده بود و حتی بخاطر رقص تندتر از همیشه نفس عمیق دیگه ای کشید و زیر لب زمزمه کرد:

_ کلافم میکنی عصبیم میکنی اذیتم میکنی اما نباشی...

و یهو ازم فاصله گرفت و دستی بین موهاش کشید

با تعجب نگاش میکردم

خدایا این فریاد بود؟

همون چشم ابی سرد و مغرور!

ناخوداگاه به سمتم برگشت

قرنیه چشاش تمام اجزای صورتم رو برسی کرد و بعد اروم تر از قبل گفت:

_ هیچ وقت موهات رو رنگ نکن هیچ وقت!

مبهوت نگاش میکردم

یه کسی تو سرم داد می زد: پس حتما رنگ می کنم!

چند قدم نزدیکم اومد و من همچنان سرجام میخکوب بودم

این لحظه ها مگه همش تو خوابام نبود؟

یعنی الانم خوابه؟پ!

یعنی باید بعدش بیدارشم و ساعت ها بخاطر فکر کنم و حسرت بخورم؟

درحال کلنجار رفتن با خودم بودم که یهو اخم کرد و ازم فاصله گرفت و گفت:

_ میرم یه چیزی درست کنم بخوریم بشین کنار شومینه موهات خیسه سرما میخوری.

و بعد درحالی که از کنارم رد میشد از روی مبل شنلی برداشت و دو طرفم انداخت و بعد راه اشپزخونه رو پیش گرفت

اروم به طرف شومینه روی کوسن های رنگی رنگی روی زمین نشستم.

گرمای اتیش و صدای ترکیده هیزم ها حس خوبی و به وجودم تزریق میکرد

اینا مال قصه ها بود اما الان واقعی شده

میشه یه امشب برای من خوب باشه

یه امشب خوش باشم

فردا همه چی مثل قبل بشه اما الان خوب باشه


romangram.com | @romangram_com