#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_277

تو همین فکر ها بودم ک صدای فریاد اومد

ظرف بزرگی توی دستش بود

مگه چقد گذشته بود این همه مدت توی فکر بودم؟



تکونی توی جام خوردم و شنل رو بیشتر به خودم فشردم

فریاد ظرف رو کناری گذاشت و بعد میز کنار شومینه رو وسط کشید

هیچ صدایی غیر صدای بهم خوردن قاشق و چنگال و نفس هامون نمیومد.

سیب زمینی و همبرگر و سبزی و...یه غذای من در اوردی که فریاد درست کرده بود!

اهسته از جام بلند شدم و پشت میز کوچیک عسلی نشستم و به همبرگر ها که همراه سیب زمینی و قارچ توی بشقاب چیده شده بود نگاه کردم

معدم خیلی وقت بود که اعتراض میکرد اما توجه نمیکردم

دستم رو جلو بردم و نون باگت رو برداشتم و شروع کردم به خوردن.

طی غذا خوردنمون نه اون حرفی زد و نه من.

فریاد زودتر از من غذاش رو تموم کرد و عقب کشید و به پشتی صندلیش تکیه داد و با آبی های نافذش بهم خیره شد

زیر نگاه های خیره اش دست از غذا کشیدم و ممنونی زیر لب گفتم و اونم سری تکون داد.

مغرور جوی!

من رو بگو ازش تشکر می کنم.

از جام بلند شدم و شنل رو گوشه ای انداختم

_ من میرم بخوابم شب بخیر

و بعد خواستم به سمت اتاقی که اول لباس هام و عوض کردم برم که صدای فریاد مانعم شد

_ روی یکی از کاناپه ها بخواب، سیستم های گرمایشی اتاق ها فعال نیست

و بعد نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:

_ با اون موهای خیست و سرو وضعت تا صبح قندیل میبندی.

بدون حرفی عقب گرد کردم و به سمت کاناپه وسط پذیرایی رفتم و روش نشستم

فریاد هم در همین بین به طرف اتاقی رفت و بعد چند ثانیه به همراه بالشت و پتو هایی بیرون اومد و بهم داد و بعد خودش به سمت کاناپه دیگه که رو به روی من بود رفت و با ریموت همه برق هارو غیر از آباژور هارو خاموش کرد.

توی تاریکی به چهره مصمم و جدیش زل زدم

تازگیا همراه این چهره جدی مظلومیتی هم بود

یه نوع حس خاص توی این چهره ی جدید بود و درکش برای من مبهم بود

درحال فکر کردن بودم که ناخواسته گفتم:

_ میشه برام یک آهنگ بخونی؟

از حرف خودم کمی متعجب شدم

انگار یادم رفته بود مو رنگی من هنجرش و الکی برای هر کسی هدر نمیداد

خواستم بیخیال بشم که صدای نرمش توی فضای پذیرایی پیچید.

به چشمای براقش زل زدم و با نیشخند دراز کشیده آهنگ می خوند.



_ وقتی که سرد بودم/ خیلی تو لک بودَهم/ دوستام تو زرد بودن /هی بودن حسودم هه

/یهو تو طلوع کردی تو شب من

نور امید ، شدی و کنار زدی ابرا رو از جِلو خورشید

زوم منم روت آره قفلتم بِیبی بگو یادت

میاد هنو اونشب و که، باهم روی تخت و بازوم زیر سر تو بود یعنی زیر پنجره بودیم و نگاه به آسمون دادی ستارت رو نشون گفتی *



romangram.com | @romangram_com