#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_273
-و..ولم کن.
کف دستش و کوبید به دیوار! درست کنار سرم و زبونش رو، رو لباش کشید و به سقف خیره شد انگار سعی داشت خودش رو کنترل کنه.
کمی سرش و کج و راست کرد انگار نتونست خودش رو کنترل کنه یکم بهم زل زد و یهو نگاهش عوض شد.سرد...سرد.
زل زده به چشمام آروم و ترسناک از لابه لای دندوناش غرید:
-خودت باهام میای یا خشونت رو دوست داری؟
به نگاه تارم زل زد و دستش و اروم رو گونم کشید و خشن و ترسناک گفت:
-البته من خشونت و ترجیه می دم عزیزم.
تنها چیزی که تو ذهنم بالا و پایین میشد این بود.خدایا غلط کردم!
****
لرزون و وحشت زده گفتم:
-ف..فریاد
با حرص و تمسخر ادام رو در اورد و گفت:
-ف..فریاد رو زهر مار راه بیافت تا اون روم رو نشونت ندادم.
با چشمای از حدقه در اومده نگاهش کردم که موچ دستم رو گرفت و محکم من رو کشید سمت خودش و با اون دستش بازوم رو گرفت و من رو دنبال خودش از پله ها با سرعت کشوند پایین.
چند بار سکندری خوردم و کم مونده بود با اون بوت های ده سانتی با خاک یکسان شم اما تونستم خودم رو کنترل کنم.
از کلوپکه خارج شدیم فریاد با حرص غرید:
-حالا میاریش کلوپ ها؟ بی چاره ات می کنم.
نمی فهمیدم منظورش با کیه فقط می دونستممخاطبش من نیستم!
در ماشین مدل بالا و مشکی رنگی رو باز کرد و بازوم رو رها کرد و با دستش به کمرم ضربه ای زد و هولم داد تو ماشین و غرید:
-بشین.
تا حالا این طوری ندیده بودمش حس می کردم یه جوریه متفاوت تر و عجیب تر از قبل!
خدایا الان ذوق مرگ باشم از دیدنش یا از ترس زهره ترک شم؟
در ماشین رو محکم بست که تو جام پریدم.
اومد دور زد و اومد خودشم نشست و چند تا نفس عمیق کشید و سرش رو روی فرمون گذاشت انگار می خواست خودش و کنترل کنه که یهو نزنه بکشتم!
بعد چند لحظه سرش و بلند کرد و از قبلم ترسناک تر شده بود!
راه افتاد و مطمئنم اگر دختر بی جنبه و کم دست و پایی بودم و هرکسی اگر اون لحظه جای من بود می زد زیر گریه چون سرعتش اون قدر زیاد بود که بین نم نم بارون تنها چراغای قرمز وسفید می دیدم و مطمئنم بودم بدون این که چیزی ببینه داره مثل جت می رونه نفسم گرفته بود و توانایی حتی ناله یا داد و بی دادم نداشتم.
بارونم شدت گرفته بود.
لرزون تنها به دست گیره کنارم چنگ زده بودم و خشک شده به جلوم نگاه می کردم.
وقتی یهو ترمز گرفت به خودم اومدم و متوجه درد شدید دست و کتفم شدم اون قدر خودم رو منقبض کرده بودم که عضلاتم گرفته بود.
در ماشین و باز کرد و پیاده شد و تو تاریکی و حرکت تند شیشه پاک کن و قژ قژش وحشت زده به فریادی زل زدم که زیر بارون ایستاده بود و به اسمون نگاه می کرد.
پیاده شدم و بارون شلاق وار به سر و بدنم ضربه می زد برگشت سمتم، چشماش و تو تاریکی خوب نمی دیدم اطرافم خوب نمی دیدم.
صدای نعرش باعث شد جیغ خفیفی بکشم:
-می دونی باهام چی کار کردی؟
بغض زده به بدنه ماشین چسبیدم که اونم جلوم ایستاد و با پشت دست موهای خیسش رو کنار زد و داد زد:
-می دونی شب تا صبح نخوابیدن یعنی چی؟
دختر موطلایی دیدن یعنی چی؟ می دونی چند بار تو خیابون دست دخترا رو گرفتم و داد زدم نیاز و فهمیدم فقط موهاشون رنگ توعه!
بغض زده دستم رو روی گوشمگذاشتم که مشتش رو به کاپوت کوبید و داد زد:
-می دونی دنبال کسی که خودش ولت کرده گشتن چه حسی داره؟
romangram.com | @romangram_com