#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_270


_ بله؟

به خنده های اطرافش توجه نکردم و بی روح لب زدم

_ به اون‌مهمونی آخر هفته کوفتیت میام.

آدرس بده



****



گوشی رو قطع کردم و روی کاناپه انداختمش سرم درد گرفته بود و بدنم داغ شده بود ودکایی که خورده بودم زیادی اصل بود و خیلی زود ادم رو میگرفت درحالی که کمی تلو تلو می خوردم و حالتام شل و وارفته بود با کمک دیوار خودم رو به اشپزخونه رسوندم در یخچال و باز کردم و مسکنی برداشتم سرم درد میکرد مسکن رو بدون اب پایین فرستادم و از اشپزخونه بیرون اومدم و اروم به اتاقم راه افتادم و چندبار هم سکندری خوردم اما تعادلم رو حفظ کردم به تختم ک رسیدم خودم و روش پرت کردم و دراز کشیدم یه سقف زل زده بودم عکس فریاد از جلو چشمام کنار نمی رفت عصبی نبودم لرزش دستام قطع شده بود دیگه حتی حسی نداشتم اون چشم های خندون و لبخند به پهنای صورت متفاوت از همیشه اون دختری که دستای فریاد اهاتش کرده بود و زیبایی که نمی شد نادیده گرفته بشه چشم رو روی هم گذاشتم و سعی کردم فکر نکنم به این زندگی نکبتی که از زمان مرگ بابا داشتم کم کم مسکنی که خوردم اثر کرد و باعث شد پلکام سنگین بشه و وارد دنیای تاریک رویاها بشم .



__



با درد بدنم و نور تابیده شده توی اتاق از خواب بیدار شدم با گیجی دستی یه موهام کشیدم و چرخی زدم و به ساعت نگاه کردم که عقربه ها ده و نیم رو نشون میدادن خمیازه ای کشیدم بدنم کوفته بود و درد میکرد به سختی از جام بلند شدم و به طرف حمام رفتم زیر دوش ایستادم برخورد قطرات اب گرم روی پوست سرد بدنم رو اروم میکرد بعد یه دوش حسابی که نزدیک یک ساعت و خورده ای طول کشید از حموم بیرون اومدم و ربدوشامبر کوتاه گلبهیم رو تنم کردم موهام و توی کلاه حمومم فرو بردم و از پله ها پایین اومدم صدای غر غر شکمم خبر از ضعف بیش از حدم می داد

وارد اشپزخونه شدم و تصمیم گرفتم روزم رو بهتر از قبل شروع کنم وسایل پنکیک رو بیرون اوردم مشغول درست کردن شدم بعد یه رب در حالی ک پشت صندلی نشسته بودم و صبحونه میخوردم با یه حساب سر انگشتی فهمیدم‌آخر هفته ای که فرهان گفته بود امشبه!

این پسر خله؟ به لباسی ک میخوام بپوشم فکر کردم نمیدونستم جشن چجوره و برای همین انتخاب لباس برام مشکل بود از جام بلند شدم و تمیز کردن میزو به تایم دیگه ای واگذار کردم.



وارد اتاقم شدم بدون وسواس تاپ و شرتکی و بیرون کشیدم و تنم کردم جلوی اینه نشستم و شروع به سشوار کشیدن کردم و بعد از اون دسته دسته کردمشون و دور بابلیس های درشت پیچیدم و گذاشتم تا دم اخر بازشون کنم و بعد به طرف کمدم رفتم و همون اول که در کمدو باز کردم لباس سفید و زیبایی که هدیه پرهام بود باعث شد چشمام برق بزنه آستین حلقه ای بود و جلوش کوتاه تر از پشتش بود و پشتش کمی روی زمین کشیده می شد و پارچش حالت تور مانند داشت همراهش کفش های پاشنه ده سانتی جلو بازم رو که نقره ای رنگ بود برداشتم بعد اون پایین رفتم و سعی کردم خودم رو تا ساعت شیش سرگرم کنم

من که سعی نمی کردم فریاد رو نادیده بگیرم؟ سعی می کردم!

در حال نگاه کردن فیلم بودم که صدای زنگ بلند شد از جام بلند شدم با باز کردن در با چهره الن مواجه شدم به کک های صورتش نگاه کردم و موهای فرفری و شرابیش من و یاد بازیگر های فیلم های وایکینیگی می انداخت



با تعجب پرسیدم :



_ سلام الن مشکلی پیش اومده ؟



الن درحالی که با جونیور ک توی بغلش بود سرو کله میزد گفت:



_ سلام نیاز نه مشکلی نیست میخواستم بگم امشب قراره برم جشن سوفیا و متاسفانه به سگ الرژی داره میخواستم بدونم میتونی برام امشب جونیورو نگهداری ؟

خودم رو ناراحت نشون دادم و با تاسف ظاهری گفتم:

_ متاسفم الن من امشب مهمونی ام و واقعا نمیتونم

الن دستش رو به سمت موهاش برد که خالکوبی دستش رو به نمایش گذاشت با دیدن خالکوبی روی مچش دیگه هیچی از حرفای الن نفهمیدم خدایا میشه تموم بشه؟

بعد رفتن الن و بستن در به در تکیه دادم اون خالکوبی کاملا خالکوبی اون بود همونی ک زندگیم و خراب کرد اون مردِ به ظاهر عمو ، زندگی من همیشه قراره به بدترین نحو بدبختیام رو بهم نشون بده چرا باید خالکوبی روی مچ همسایه ام شبیه خالکوبی رو مچ عموم باشه؟ ذهنم انقد خسته بود ک نمیتونست حتی منحرف بشه و بیخیال به ساعت نگا کردم زمان کمی برای اماده شدن داشتم همراه با ذهنی که درگیر شده بود از پله ها بالا رفتم بعد پوشیدن لباسم جلوی ایینه نشستم ارایش ملایمی کردم و بعدمشغول باز کردن پیچ موهام شدم به محض تموم شدن کار موهام.آرایش ملیح و خاصی کردم و برق لب مایع و خیلی خوش رنگ صورتیم و روی لبام کشیدم و داشتم عطر می زدم که زنگ در به صدا دراومد نگاه اجمالی کوتاه دیگه ای به خودم انداختم و بعد برداشتن کتم و کیف دستی کوچیکم از پله ها پایین اومدم و در و باز کردم.



سرم و بلند کردم که خشکم زد!

یعنی چی؟ موهاش رو باز گذاشته بود و یه تی شرت جذب مشکی با شلوار جین سفید پوشیده بود و پشتش یه موتور مسابقه بزرگ بود!

گیج و مبهوت گفتم:

-این طوری می خوای بری جشن کاری؟

نگاه خیره و براقش و به سرتاپام دوخت و لبخند شیطون و عجیبی زد و گفت:

-اومم...برنامه عوض شد اون جشن کنسل شد برای این که بد قولی نکنم اومدم بریم یه مهمونی دیگه.

بهم‌نزدیک شد و بوی غریبه و آشنا عطرش گیجم کرد.سرش رو خم کرد تو صورتم که اخم کردم و یه قدم عقب رفتم چشماش آبی بود ولی فریاد نبود!

از حرکتم ابروهاش بالا پرید و نیشخندی زد و حس کردم بوم کرد!


romangram.com | @romangram_com