#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_269

_ اوه جوزف بیخیال این فقط یه اتفاق بود

و به سمت رختکن دخترا رفتم و مشغول تعویض لباس شدم

بعد از عوض کردن لباسام بدون اینکه دوش بگیرم عطر رو، روی خودم خالی کردم و از رختکن بیرون اومدم

بچه ها هنوز روی زمین دراز کشیده بودن و برخی در حال حرکت زدن های اضافه جلوی اینه سراسری باشگاه بودن دستم و لای موهام کشیدم و به بالا هدایتشون کردم الکساندرا با دیدنم گفت:

_ نیاز چقد زود میری، بمون بعدش میریم دور میزنیم

از خوشی اینا در عجب بودم

همیشه درحال دور زدن و این ور اون ور و مست کردن و مهمونی

بعضی وقتا تاسف میخوردم به حال خودم و همسنای خودم که چطور باید از لذت خیلی چیزا بی بهره بمونن لبخندی زدم

_ نه باید برم

و جلو رفتم و بعد دست دادن به طرف در بزرگ باشگاه پیش رفتم

سرتاسر باشگاه آینه کاری بود و جاهایی که آینه نبود دیوارکوب هایی از دختر ها و پسر ها در حال رقص بودن و در قسمت بالای در دخترا و پسرایی بود که دستاشون رو به بالا و در حال چرخش بودن

بالای دستاشون مسیح به صلیب کشیده بود که واقعا نمای قشنگی رو ایجاد کرده بود

هر لحظه مقایسم با ایران بیشتر میشد و تاسفمم عمیق تر



----------



بعد ازجواب به سوال خانوم الن مبنی بر وضعیتم وارد خونه شدم و خودم رو روی کاناپه اِل مانند وسط خونه پرت کردم

در گیر یه عطر درگیر یه صدا و یه چهره شایدم دو چهره

دو چهره جدا اما مشابه

اما بین این ها دوتا تیله ابی بود که خودنمایی می کرد انگار قرار نبود دست از سرم بردارن

هیچی نمی تونست همپای سوزش قلبم باشه

گوشی رو برداشتم و قسمت عکسای کلیپ رفتم

اون نگاه خیره لبخند خاص دیدن این کلیپ بهم روح می داد!

تو اینستاگرام رفتم و رفتم تو پیج فریاد.

همزمان قلبم شروع کرد به تند زدن پست جدیدش و لمس کردم و همزمان همراه شد با فرو ریختنم.

چشام خیره لب هاش که به لبخند باز بود و دستش که حصار بازوهای دختر کنارش بود شد

اون چشای تیله ابی میخندید؟

من این جا دق می کردم و اون تو اینستا گرامش عکس بغل کردن دوست دختر جدیدش و می زاشت؟

نه اون بدون من نمی خنده

چشم ابی بدون من شاد نیست

زمزمه های ارومم به فریاد تبدیل شد

_ نه نمیخنده نمیخندهه!!

اشکام روی گونه هام روون شد

از جام بلند شدم و به طرف بار کنار خونه که بعد چند روز از اومدنم انزو زحمتش رو کشید رفتم و جامی رو برداشتم و شیشه و ودکا مرغوب قدیمی الکس رو برداشتم توی جام سرازیرش کردم و یه نفس سر کشیدم گلوم از حجم تلخیش سوخت

جعبه سیگارم رو برداشتم و همراه اینکه جام رو دوباره پر میکردم سیگارو روشن کردم و جام رو یه نفس دوباره سر کشیدم تلخیش به اون عکس نمی رسید می رسید

دستام شروع کرد به لرزیدن

دستم رو روی میز کشیدم و همچی و روی زمین ریخت و صداش توی گوشام پیچید

نفس عمیقی کشیدم چشام میلرزید و دستام از اون بدتر اما قلبم ؟حتی دیگه لرزشم نداشت!!

لبخند بی جونی زدم از کار افتاده بود

گوشیم رو برداشتم سیگارو توی جاسیگار گذاشتم و کارت مشکی سفید و کوچیک رو کانتر و برداشتم و انگشتم رو روی شماره ایی غریبه روی صفحه گوشیم به حرکت در اومد و بعد چند دقیقه صدایی اشنا توی گوشم پیچید

romangram.com | @romangram_com