#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_268


-نگفتی؟

به خودم اومدم و گیج و کلافه گفتم:

-چهار راه اول سمت چپ.

نیشخند زد و نیشخند زدم.فهمید تا دلم نخواد بهش چیزی از خودم‌نمی گم!

در تعجب بودم چه طور من و یادش نمیاد؟

زیر لب برای از بین بردن کنجکاویم گفتم:

-تو رو تو تهران دیدم.مهمونی بالماسکه.تو اتاق و بعدش رقصیدیم یه شبم مثل دیوونه ها برای یک عطر می خواستی به زور سوار ماشینت بکنیم!

چشماش ریز شد و دندوناش و رو هم سابید و گردنش و کج کرد و لپش و باد کرد.حس کردم عصبیه.

-اون من نبودم.داداش دو قلوم فرهاد بوده.من فرهانم.

چشمام گرد شد و با بهت نگاهش کردم.خدای من! مگه امکان داشت؟ درست مثل سیبی که از وسط دو نیم کرده باشن!

همون قدر گنده! همون قدر با جذبه! و حتی مرموز تر و عجیب تر.شاید تنها فرقشون موهای بستش بود.

زیر لب تکرار کردم:

-عجب!

جلوی باشگاه نگه داشت و برگشت سمتم و چشمک جذابی زد و گفت:

-در هر صورت خوش حالم از آشناییت خانوم کوچولو.

نیشخند زدم و به چشماش زل زدم.نگاهش رو موهام خیره موند.

میدونستم این رنگ مو بهم نمیاد.تقریبا خرمایی رنگ بود و به پوست سفید و چشمای روشنم‌نمیومد.بیشتر بلوند به صورتم میومد باید هرچه سریع تر دوباره رنگشون می کردم.

-منم خوش حال شدم دکتر جون.

از ماشین پیاده شدم و خم شدم سمت شیشه و گفتم:

-به گوریلم سلام برسون!

نیشخند مرموزی زد و گفت:

-اونم بهت سلام می رسونه!

ابروهام بالا پرید و ازش دور شدم و به سمت باشگاه رفتم که صدای در ماشینش و قدماش و شنیدم برگشتم که دیدم روبه روم و سکندری خوردم و بینیم به سینش خورد.

کمی عقب رفت و از بالا بهم‌نگاه کرد و اخم کردم.

خندید و یهو وسط خنده جدی شد و نیشخند عجیبی زد و یه کارت گرفت سمتم و گفت:

-آخر هفته یه مهمونی خیلی خوب دعوتم مربوط به پزشکاست و منم پارنتر ندارم خوش حال میشم همراهیم کنی.اگر اوکی بودی بهم زنگ بزن.

ابروهام بالا پرید و کارت و ازش گرفتم و عقب عقب رفت و گفت:

-خدافظ خانوم کوچولو.

در سکوت رفتنش و نگاه کردم و وقتی ماشینش تو پیچ کوچه گم شد با تاخیر لب زدم:

-همه چیز عجیبه!



با خسته نباشید همیشگی الکس به دیوار تکیه دادم

بدنم از حجم تحرک زیاد عرق کرده بود و باعث سوزش دستم می شد

هرچی بچه ها گفتن کار نکن توجهی نکردم

من برای کار کردن و جون کندن اینجام نه استراحت

درحال ور رفتن با دستم بودم که جوزف نزدیکم اومد و بدون هچ رودروایسی دستم و گرفت و نگاه کرد و لب زد:

_ خود کشی کردی؟

و بدون هیچ نگاه خاصی به چشمام نگاه کرد

پوزخندی زدم و درحالی که دستم و از دستش بیرون می کشیدم گفتم:


romangram.com | @romangram_com