#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_261
از جا پرید و چیپس موند تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن.
خندیدم و از خونه خارج شدم.
اونم پشتم اومد و در رو که بست با حرص نگاهم کرد و گفت:
-وحشی
خندیدم و با هم از خیابون رد شدیم.
نزدیک محلمون یه کلوپ بود که معمولا هرشب توش برنامه بود.
از اکیپ های رقص مختلف میومدن و می رقصیدن و سر رو کم کنی و شرط بندی می بردن یا پول میگرفتن.
به کلوپ که رسیدیم در رو باز کردیم و از پله ها رفتیم پایین
یه فضای بنفش و نورانی شکل به شکل راه رو جلومون بود.
وارد که شدیم بین تاریکی کنار میز بار بین هیاهوی جمعیتی که تو پیست رقص بودن اندرو و سارا رو دیدیم
به سمتشون رفتیم و با لبخند براشون دست تکون دادم فقط امیدوارم اون نگاه ریز شده ی سارا نشون دهنده این نباشه که فهمیده لبخندم مصنوعیه!
***
نگاهش رو به عکس ها دوخت
روزنامه ها،نقشه،هرچیزی که بهش داده بودن.
خبری از یاسمن نبود خونش رو عوض کرده بود محل کارشم عوض کرده بود.
اون مسابقه کوفتی فقط اقامت نروژ و بلیطش و پول رو فراهم کرده بود آدرسی از نیاز نداشتن.
اون خونه ای که نیاز توش چند روز مونده بود خالی بود و صاحب خونه فردی به اسم محمد مهدی بود که یک شهر دیگه زندگی می کرد.
روهام نبود...هیچ جا نبود!هیچ چیز نداشت دونه به دونه سوابق افراد باشگاه سوابق نیاز رو دراورده بود پرهام رو همه رو هیچ کس خبری از نیاز نداشت.
لبش رو گاز گرفت و نگاهش به رنگ موهای روی میز افتاد.
قبلا چه حوصله ای داشت! مو رنگ کنه!
الان چی؟ الان همش نیاز بود و نیاز.
اومده بود نروژ.
همون جایی ک نیاز بود البته دیگه جایی ام تو ایران نداشت بعد جریان فرودگاه.
میلیون ها پول خرج کرد تا تونست بدون شلاق و زندانی خلاص شه.
چنگی به موهاش زد غرید:
-کجایی نیاز! کجایی!
نتونست تحمل کنه چشم هاش رو بست نمی تونست..اون بوی عطر رو می خواست اون موهای طلایی رو اون نگاه هم رنگش رو می خواست.
با حرص دستش رو به تخته کوبید و همه نقشه ها و عکس هارو تو مشتش مچاله کرد و پرت کرد رو زمین نعره ای زد و هرچیزی که جلوش بود رو به زمین پرت کرد و هرچیزی که مربوط به جست و جوی نیاز بود رو نابود کرد. با پاش صندلی رو پرت کرد و مشتش رو بی محبا به مجله چسبیده به دیوار کوبید و نفس نفس زنون ساعدش و روی میز گذاشت و نفس نفس زد خسته بود خیلی خسته بود بوی عطرش رو می خواست
موهای نرمش رو می خواست بهار و نه نیاز رو میخواست.
سرش رو روی ساعدش گذاشت دلش گریه می خواست اما مرد بود فریاد بود.
دیگه تحمل بس بود دست برد و در کشو رو باز کرد چیزی که می خواست رو برداشت و با سرعت از خونه خارج شد.
تنها راه پیدا کردن نیاز فرهاد بود ریسک می کرد.اما تنها راهش بود.
نیاز چه می خواست و چه نمی خواست حالا مال فریاد بود
این بازی تازه شروع شده بود...
با سرعت به سمت ماشین پارک شده اش رفت.
در ماشین رو باز کرد و با حرص سوار شد و در رو محکم بست.
چند لحظه به جلویش خیره شد و نفس نفس زنون دستش رو روی فرمون گذاشت.
romangram.com | @romangram_com