#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_260


- I do not even know your name.

(من حتی اسم تورو نمی دونم!)



خندیدم و براش دست تکون دادم و بی توجه به حرفش از پله ها رفتم بالا.

ناخداگاه بهم انرژی داده بود.

خونه پُرش بهش می خورد هیجده سالش باشه.

به سمت خونه رفتم.

باید دوش می گرفتم و بعدش با بچه ها قرار داشتم.

دل و دماغ بیرون رفتن و تفریح و نداشتم.

من چندین سال تلاش کردم و پسرای پولدار و تیغ زدم و رقصیدم و کار کردم و حتی گاهی دست کجی کردم تا فقط مسابقه رو ببرم و بیام نروژ و یه زندگی مجردی خوب دور از گذشته ام داشته باشم.

برنامم خوش گذرونی بود.اما حالا چی؟

از وقتی که اومدم مدام میرم کلاس رقص و با بچه ها تمرین می کنیم.

و دارم آروم آروم زبونشون رو یاد می گیرم تا بتونم یه کار نیمه وقت دیگه ام پیدا کنم.

زندگی خرج داشت!

دلم هوای چشمای آبی فریاد و داشت.

این پسر با من چه کرده بود؟

در خونه رو که باز کردم

فوری لباسام و درآوردم و خودم رو پرت کردم تو حموم.



(فصل آخر)

(شروع بازی نهایی)





با صدای زنگ‌ در خونه رژ لب زرشکی رنگم و انداختم رو میز و با تعجب به سمت پذیرایی رفتم.

در رو باز کردم و با دیدن جزف اخمو و کلافه .چشمام گرد شد و با یاد اوری این که قرار بود منتظر جزف باشم تا باهم به خونم بیایم زدم به پیشونیم و با خنده گفتم:

-وای جزف ببخشید.

انگلیسی اون رند تر بود با سرعت گفت:

-نیاز واقعا ممنون!

خم شده بودم و می خندیدم جا گذاشته بودمش احتمالا تا این جا دوییده بود.

بازوم رو گرفت و از جلوی در کنارم زد و وارد شد و خب این جا ایران نبود که کفشاشون رو دربیارن.

بهم نگاه کرد و گفت:

-اگه آماده ای که بریم.

خوش حالم که قرار نیست یه ساعت براش توضیح بدم چرا فراموشش کردم.

بیخیال به سمت اتاقم راه افتادم و اونم نشست رو کاناپه.

شلوار جینم رو عوض کردم و موهام رو حالت دادم بلند شده بود و لخت.

از اتاق خارج شدم و جزف پا رو پا انداخته بود و از چیپس نیمه خورده ی من روی میز می خورد.

اون قدر قد بلند بود که پاهاشر و جمع کرده بود تا پشت میز جا شه.

لبخند محوی زدم و بلند گفتم:

-پاشو بریم دیگه.


romangram.com | @romangram_com