#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_257

_ سعی میکنم



درو باز کرد و گفت :



_ خب دیگه خدافظ



و دستی تکون داد و رفت.



درو بستم و وارد خونه شدم و دکمه ها رو با سرعت بیشتری باز کردم و لباسم و دراوردم و بجاش تاپی برداشتم و پوشیدم همه جا از تمیزی برق میزد و نیازی به تمیز کاری نبود سمت اشپزخونه رفتم فقط وسایل ضروری داشت و خبری از وسایل اضافی اشپزخونه نبود یخچال و باز کردم و به محتویاتش نگاه کردم



گوشت، سبزیجات، میوه و هرچیزی که ممکنه وجود داشته.. باشه باید پولش و به مایک بدم



خواستم برم توی حیاط و کمی به باغچه نگاه بندازم که تازه چشمم به پله ها کوچیک کنار خونه افتاد انقدر حواسم پرت بود که ندیده بودمش از روی کنجکاوی به سمتشون قدم برداشتم بالا رفتم دو تا اتاق بود و دوتا در دیگه که روش برچسب حمام و دستشویی بود وارد اتاق اول که شدم بهت زده به اطرافم نگاه کردم



ساز های موسیقی ...



مطمئنم کار مایک بوده اون از علاقه شدیدم به موسیقی خبر داشت اما هزینه اینا برام خیلی سنگین بود



بیرون اومدم اتاق دیگه چیز خاصی نداشت و فقط تخت و پاتختی و رگال لباس بود.



با دیدن رگال لباس آهی کشیدم باید میرفتم لباس میخریدم هیچی از لباسای اونورم به درد اینجا نمیخورد



***





با عجله کلاه رو، روی سرم گذاشتم و ازخونه بیرون اومدم سارا و جان رو گوشیم یک سره کرده بودن درحالی که زیپ سوییشرتم رو میبستم که بخاطر نیم تنه مشکی رنگ موقع موتور سواری سردم نشه گوشیم و جواب دادم.



_ تا ده دقه دیگه میرسم سارا

حدودا یک ماه بود که این جا بودم.

می مردم! اما زندگی می کردم.

دل تنگ بودم،اما راهی ام داشتم؟

نداشتم!



دم در باشگاه تیم رسیدم کلاه کاسکت مشکی رنگم رو از سرم برداشتم و سرم رو تکون دادم که حالتشون عادی بشه

اینجا دیگه راحت بودم خبری از زیر چشمی نگاه کردن و پچ پچ های دم گوشی و نگاه های هیز نبود اینجا ازادی داشتم حق تنفس و کمترین حق هر ادم حق زندگی،

موتورو داخل پارکینگ باشگاه گذاشتم و با حالت دو به سمت سالن اصلی رفتم

هیاهوی بچه ها و صداهاشون به گوش میرسید اما چیزی نمیفهمیدم چون نروژی حرف میزدن یک ماه بود اینجا بودم اما تنها تونستم چند کلمه حیاتی رو یاد بگیرم اونم بخاطر سختی زیاد زبانشون بود .برای همین بچه ها معمولا باهام‌انگلیسی صحبت می کردن.

_ سلام

با وارد شدنم همه سلام کردن و از نروژی حرف زدن دست برداشتن

سارا که این چند وقت نسبتا باهاش صمیمی شده بودم جلو اومد دست داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com