#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_258


_ نیاز

به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:

_ برای این نیم ساعت دیر اومدنت چه عذری داری؟

دستم و روی شونش گذاشتم و درحالی که از کنارش رد میشدم گفتم:

_ بیخیال سارا انقدر حساس نباش

سارا پشت سرم اومد و شروع کرد به غر غر اما توجهی نکردم

این کاراش عجیب منو یاد یاسمن می نداخت دقیقا مثل وقتایی که دیر می اومدم و باز و خواستم میکرد چقدم دلم براش تنگ شده بود برای غر غراش و اعصاب خوردیاش و حرص خوردناش از داداشای غیرتیش تا پوشیدن لباس سبز با پیرهن زرد سوپر مارکتی جای خونشون

این چند وقت با همشون فقط تلفنی در تماس بودم و اکثر وقتا هم تصویری باهم حرف میزدیم هستی حالش خوب شده بود و قرار بود عروسی بگیرن و این منو خیلی خوشحال میکرد حتی دراین بین چیزهایی هم از رهام فهمیده بودم ک هنوز مطمئن نبودم راجبش.

در حال فکر کردن راجب بچه ها بودم که الکس که سرگروه تیم بود اومد و چند بار پشت سر هم

دستاش رو بهم زد و با این کارش همه بچه ها به ترتیب سر جاهاشون وایستادن و با یک دو سه الکس شروع کردیم به رقصیدن رقصی که برای مسابقه باشگاه ها آماده کرده بودیم



----------



با خسته نباشید الکس همه روی زمین نشستیم واقعا خسته شده بودم میزان انرژی و تمرینی که اینجا دارم یک درصدم توی ایران نداشتم

حتی من که اونقد با بچه ها سخت کار میکردم هم به این اندازه نبود

_ نیاز

سرم رو بر گردوندم و به انزو رو نگاه کردم اهل آمریکای جنوبی بود و این و در لحظه اول از لهجه خاصش میشد فهمید

_ بله؟

با حرفم انزو و سارا و الکسندرا ، جوزف دورم حلقه زدن

با تعجب نگاهشون کردم و گفتم:

_ چیه ؟ اتفاقی افتاده؟

سارا با چشم های سبز یشمیش بهم خیره شدو گفت:

_ با بچه ها قراره

انزو ادامه حرف سارا و پیش گرفت و گفت:

_ بعد باشگاه



جوزف:

_ بریم کلوپ

و در اخر الکسندرا حرف همشون رو کامل کرد.

_ و نه! توی کار نیست

لبخندی کوچیکی زدم

این یکی ماه شمار لبخندام از دستم در رفته بود لبخند هایی که به چشم همه شاده اما به چشم من تلخ لبخند هایی که حاصل خاطرات چند سالمه و الان مایل ها باهاشون فاصله دارم

_ اوه بچه ها بیخیال واقعا خستم و ازین جا باید برم جایی کار دارم منو این دفعه معاف کنید

با گفتن حرفم انزو تند گفت:

_ نیاز باید بیای همیشه میگی منو معاف کنین اما این بار باید بیای یک مسابقه اس میتونیم شرکت کنیم و ممکنه ببریم نصف پول شرطی ها میشه مال ما و میتونیم با پولش شب بریم بازار ماهی فروشا و بعدم بریم کلیسا سنت مری و یکم دعا کنیم ناسلامتی امروز یک شنبه است

سارا با حرف کلیسا خنده ای کرد و گفت:

_ میخوای از پدر روحانی تقاضای بخشش چیو بکنی و با لخندی به الکسندرا و انزو نگاه کرد

وسط حرف سارا پریدم و گفتم:

_ باشه میام اما باید برم خونه از اونجا میام فقط ادرس و بهم بگین


romangram.com | @romangram_com