#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_255
_ سلام مایک چطوری ؟
مایک لبخندی زد که خطی کنار لبش شکل گرفت
_ سلام نیاز خوش اومدی خوبم تو خوبی؟
امیدوارم پرواز خوبی بوده باشه
دسته چمدونم رو گرفت
لبخندی زدم و به این فکر کردم چقد از وقتی اومدم لبخند تلخ می زنم!
شالم و از روی سرم برداشتم وتوی کیف دستیم گذاشتم در همون حال جواب مایک رو دادم
_ خوبم پروازم خوب بود من چیزی ازش نفهمیدم خواب بودم همش
مایک خوبه ای گفت و دیگه حرفی رد و بدل نشد وقتی از فضای فرودگاه بیرون اومدم سرمایی توی تنم پیچید کمی توی خودم جمع شدم هوا نسبت به تهران فوق العاده بود اما سردی داشت که بخاطر این بود که نروژ یک کشور شمالی و برگن هم چون قسمت بالای کشور قرار داره سردتره
همراه مایک به سمت تاکسی زرد رنگ رفتیم و سوار شدیم مایک ادرس رو به نروژی به راننده داد زبان خیلی سختی بود اما خوشبختانه اونجور ک شنیدم اکثر مردم البته اغلبشون به انگیلیسی مسلط هستن.
به بیرون زل زدم هرکی یجور بود یکی چکمه هایی قهوه ای با جلیقه مشکی. و یکی متضاد اون با تاپ و شلوار هرکی یجور بود و کسی به کسی کاری نداشت اما بین همه اینا یه چیزی خیلی بد بود و توی چشم، و این بود که چشم ابی های زیادی اینجا وجود داشت...
بعد تقریبا 40 دقیقا ماشین جلوی خونه ای نگهداشت به اطرافم نگا کرد. محیط قشنگ و ارومی بود با تشکری از ماشین پیاده شدم و بعد من مایک از ماشین پایین اومد و بعد برداشتن چمدون کوچیکم لبخندی بهم زد و جلو تر از من راه افتاد کنارش گام برداشتم در مقابلش زیادی کوچیک بودم خب معلوم بود اون یه نروژی از نژاد وایکینگا بود و این رو در نگاه اول از صفات ظاهریش میشد فهمید به خونه های چیده شده کنار هم نگاه کردم شبی دهکده های کوچیک بود در کوچیک جلو رو با کلیدی زرد رنگ باز کرد و دست شو جلوم گرفت وارد شدم و اولین چیزی که چشمم رو گرفت گلخونه و باغچه کوچیک جلوی خونه بود که زیبایی توی چشم خاصی داشت . جلو رفتیم
_ بفرمایید لیدی
و بعد لبخند دندون نمایی زد که دندون های سفیدش ردیف شد
_ مرسی
وارد خونه شدم عکسارو از قبل دیده بودم پس هیچ تعجب خاصی نداشتم خونه رو مبله خریده بودم تا راحت باشم و نیازی نباشه هی دنبال وسایل بگردم
_ مرسی مایک بابت تمام کمک هات
مایک درحالی که چمدون رو گوشه خونه میذاشت و بعد به ساعتش نگاد کرد و گفت:
_ اوه نیاز دیگه خیلی داری تعارف میکنی البته
romangram.com | @romangram_com