#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_250
با سرعت دویدم سمت ورودی فرودگاه.
هرکس از کنارم می گذشت امکان نداشت تنه نخوره.
با سرعت می دوییدم
بینش نگاهم به افرادی می افتاد که با لبخند داشتن از هم خدافظی می کردن.
عکس می گرفتن.
گاهی هم و بغل می کردن
گاهی حرف می زدن
چمدون ها...قدم ها...آدم ها
صدای نازک و جیغ مانند زنی که مدام پروازا رو اعلام می کرد.
پروزارو چک کردم
دبی..رفته بود.
-نیاز.
با سرعت برگشتم و دوییدم سمت یاسمن.
چمدون به دست با گریه نگاهم می کرد.
دوییدم سمتش و به نگاه گریونش زل زدم.
روهام از سمت راست دویید سمتمون و نفس نفس زنون مدارکم و داد دستم و گفت:
-
-بدو باید مدارکت رو ببری
سری تکون دادم و به زور چشم از یاسمن گریون گرفتم و دوییدم سمت پذیرش.
روبه دختر جوون با مغنعه تیره اش گفتم:
- پرواز به نروژ،اینم پاسپورت و..
مدارک رو گذاشتم جلوش
بهمنگاه کرد و دفتر چه رو باز کرد و گفت:
-شانس آوردید پروازتون کمی تاخیر گرفت.
وگرنه پرواز های خارجی باید نزدیک چهل دقیقه قبلش آماده باشید.
سری تکون دادم و لبم و جوییدم.
مدارک و چک کرد و گفت برم قسمت بعدی.
گیج دور خودم می چرخیدم .
بلیط رو دادم و وسایل و چمدونم رو برسی کردن.
فرستادنم سالن انتظار.
وقتی زن پرواز و اعلام کرد نگهبان همه رو راهنمایی کرد و من خارج شدم و بچه ها رو دیدم.
بغض کردم،اما لبخند زدم بغض زده نگاهشون کردم.
اولین نفر یاسمن تو بغلم حل شد و بعدش مهران که سرش و رو شونم گذاشت و گریه می کرد بعدش خاله رو که همش دعا می خوند و مظلومانه گریه می کرد.
و در آخر روهام!
-خیلی نامردی اگه دعوت نامه نفرستی
romangram.com | @romangram_com