#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_248
انگار همه چیز و داشت می شکست.
بین صدای شکستن ها صدای داد فریادم میومد:
- می گی یا همه شون و پودر کنم...
سعادت انگار به خودش اومده بود.
صدای داد و بی داد همسایه هارو هم کنار در واحد جمع کرده بود.
- مننیاز نمیشناسم، نشکن مرتیکه، یک تومن پولشه. ازت شکایت می کنم. پولشون رو دادم. صاحبشونم یه خرمایه بود داشت می رفت اون ور آب.
صدای شکستن ها قطع شد.
با وحشت و سرعت از پله ها به پایین سرازیر شدم و نمی دونم چه جوری از ساختمون خارج شدم.
دوییدم و پشت ماشین مهران پنهون شدم.
درست چند لحظه بعد فریاد از ساختمون خارج شد.
موهای جدیدا خرمایی رنگش شلخته و در هم به هم پیچیده بود و سینش تند تند از نفس نفس زدن و عصبانیت بالا و پایین می شد.
در ماشینش و باز کرد و چند لحظه دستش و رو سقف ماشین تکیه زد و سرش و رو دستش گذاشت.
قلبم مچاله شد.
اشک تو چشمام جمع شد.
نمی دونم شاید توهم زدم
نمی دونم شاید فاصله دور باعث شد اشتباه ببینم.
اما چشماش اشکی بود!
دستش و از سرش فاصله داد و نگاهش خیره به رو به روش بود.
دستم و رو دهنم گذاشتم و هقهقه ام و خفه کردم.
با حرص چشماش و بست و چنگی به موهاش زد و با سرعت سوار ماشینش شد و ماشینش که تو پیچ کوچه گم شد به زمین افتادم و بغض کرده لب زدم:
- فریاد
بعد چند دقیقه به سمت ماشین مهران رفتم.
خودم و پرت کردم تو ماشین و در و محکم بستم.
سرم و گذاشتم رو فرمون.
صدای قلبم و می شنیدم.
بوم..بوم..بوم.
صدای عقربه های ساعت موچیم.
تیک..تاک..تیک..تاک
نفسم گرفت.
بسه نیاز،نمون نیاز عاشق نباش نیاز
ولش کن دل بکن برو...
نفس عمیقی کشیدم.
اون قدر عمیق که بینش وقت کنم بغضم و قورت بدم و اشکام رو پاک کنم.
من قویم...من قویم،من نمی بازم
من می رم ، من این بار می رم
دیگه دیره فریاد،خیلی دیره...
ماشین رو روشن کردم و پام و رو پدال گاز گذاشتم و با سرعت به سمت خونه یاسمن روندم.
گوشی اهدایی مهران توجیبم زنگ می خوره.
romangram.com | @romangram_com