#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_247

شال زرشکی رنگم از سرم افتاده بود اما اهمیت ندادم و با سرعت از پله ها بالا رفتم و دم واحد صاحب خونه سمسار هارو دیدم.

خبری از دختر حامله اش نبود.

وارد خونه شدم.

کارگرا داشتن اسباب و می بردن از پله ها پایین‌.

سعادت با شکم گنده اش به سمتم اومد!

می گم شکم گنده اش چون قبل خودش شکمش وارد می شد!

یه مرد پنجاه ساله و کچل!

- کجایی خانوم یه س..

نزاشتم حرف بزنه از کنارش گذشتم و رفتم سمت ماشین لباس شویی.

برگشتم سمتش و گفتم:

- چی شده؟

با اخم به موهای آزادم‌ نگاه کرد و گفت:

- روشن نمی شه.

چند ساعت تا پروازم مونده بود و وقت نداشتم.

بی حوصله و عصبی دکمه ماشین لباس شویی و زدم اما روشن نشد.

همه جاش و چک کردم.

اما کار نمی کرد.

به شانس کوفتیم تو دلم لعنت فرستادم.

از پولی که داده بود کم کرد و منم حرصی از نگاه خیره کارگراش و اخمای مرتیکه از خونه خارج شدم.

از پله ها با سرعت رفتم پایین.

از محوطه ساختمون خارج شدم و رفتم سمت ماشینم که یهو صدای ترمز شدید ماشینی اومد و بعدش باز شدن در هاش.

با تعجب برگشتم و با دیدن فریاد که با سرعت جت دویید تو ساختمون نفسم رفت!

کجا رفت؟

چرا اومده این جا!

نتونستم جلوی کنجکاویم و بگیرم با سرعت دوییدم تو ساختمون و با احتیاط از پله ها رفتم بالا و به خونه که نزدیک شدم کنار نرده ها خودم رو خم کردم و از لابه لای نرده ها به بالا نگاه کردم.

صدای شکستن چیزی اومد و نعره ی فریاد از تو خونه:

- می گم صاحب این وسایلا کجاس؟ واسه چی فروخته؟

قلبم بی قرار شد.

کارگرا دم خونه ایستاده بودن و به داخل نگاه می کردن.

دوباره صدای داد فریاد:

- می گی یا همه اینا رو آتیش بزنم؟

صدای داد سعادت:

- چی کار می کنی روانی؟

هم زمان با این صدا صدای کشیدن چیزی اومد و کمی خودم و بیشتر پنهون کردم اما همچنان نگاهم به در واحد بود.

کارگرا با سرعت رفتن کنار و تا رفتن کنار یخچالم با قدرت افتاد زمین و حتی از چند تا پله هم رفت پایین!

گرد و خاک و صدای فجیهش باعث شد دستم و بزارم رو دهنم.

صدای نعره ی فریاد:

- گفتم...ن..یاز کجاست؟

دست آزادم و رو قلبم گذاشتم.

کارگرا با سرعت رفتن داخل و صدای شکستن میومد.

romangram.com | @romangram_com