#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_245

یکی که نروژی باشه

سعی کردم از فکرش بیرون بیام و چشمام رو ببندم که ناخوداگاه اسم مایک توی ذهنم نقش بست

اون نروژی بود

میتونست کمکم کنه



چند روز گذشته بود؟

یک هفته!

شایدم دو هفته؟

با کمک مایک پسر دوست سابق بابا تونستم خیلی سریع تر از حد معمول کارارو اوکی کنم.

تو این چند وقت حتی یک بارم از خونه خارج نشده بودم.

گفتم خونه!

روی صندلی بار نشسته بودم و به موهای کنار شقیقم چنگ زدم و به صفحه لپ تاپم زل زدم.

عکس خونه ای که برام اجاره کرده بودن تو نروژ رو فرستاده بودن‌.

بی حوصله عکس رو رد می کردم.

تنها مزایاش گلخونه قشنگش بود!

مهران رو کاناپه کنار تلویزیون مثل اون دفه تو ماشین خوابش برده بود.

گردنش آویزون شده بود و یه لنگش روی مبل بود و شلوارکش رفته بود روی رونش.

تصمیم گرفتم از خونه محمد مهدی برم.

تا هم فریاد پیدام نکنه و هم بیشتر از این جلو چشم محمد نباشم.

فردا می رفتم...و سمساری ام وسایلا رو می برد.

وسایلام رو به کمک روهام به یه سمساری خوب فروختم.

سرجمع شد شیش تومن

یخچالی که الان نزدیک ده میلیون بود رو شیش صد به زور ازم خرید!

فردا که من می رفتم اونا ام میومدن و وسیله هارو می بردن.

ولی خب مهم نبود.

مهران رفت و از رابطمون مدارکی و چیز هایی که برای رفتن به نروژ تو مسابقه برده بودم رو گرفت‌‌

.کمی لاغر تر شده بودم و موهام رو کمی تیره تر کردم.

دیگه وقت رفتن بود.

تا ساعت سه صبح هم من هم یاسمن مثل جغد رو تشک های نرم و رنگی رنگی و گل گلی ای که یاسمن آورده بود و وسط پذیرایی بی فرشم پهن کرده بود نشستیم

مهران هنوزم رو کاناپه خواب بود.

صدای عقربه های ساعت تو سرم اِکو می شد.

تیک...تاک...تیک...تاک

چشمام می سوخت

یاسمن نزدیک دو ساعت سر رو زانوهام گذاشته بود و گریه می کرد.

ولی من گریه نکردم.

چه میخواستم‌ چه نمی خواستم باید می رفتم.

از کنارش بلند شدم و لپ تاپ رو کناری گذاشتم.

قهوه ساز رو که تنها چیزی بود که جمعش نکرده بودم و روشن کردم

عمو از بازداشت بیرون اومده بود

دادگاه مختومه شده بود.

romangram.com | @romangram_com