#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_243
_ یاد گرفتم تصمیماتم رو با الویت بچینم و اگه یکیش نشد بعدی اجرا کنم
به محض تموم شدن حرفم روهام از جاش بلند شد که بره بیرون نزدیک در بود که گفتم:
_ هیچکس حق نداره به فریاد بگه که قرار کجا برم
روهام نفس عمیقی کشید و درو باز کرد و محکم پشت سر خودش بست که باعث شد صدای تذکر پرستار بلند بشه
لبخندی زدم که تلخیش باعث شد اشک توی چشام جمع بشه مگ لبخند نبود پس چرا اشک هام اشک شوقه، شوق از جدایی شوق از تموم شدن شوق از محو شدن شوق از رهایی چشم هایی ابی موهای رنگاوارنگ و ....
مهران و یاسی وقتی دیدن حرفی نمیزنم از اتاق بیرون رفتن
مرخص شدم.
چهار روز و پنج ساعت تو بیمارستان موندم و مرخص که شدم.
یاسمن و روهام و مهران برم گردوندن تهران.
مامان؟ مامانمم بود ! با پورش قرمزش پشتمون میومد و یه لحظه ام ازمون دور نشد.
کممونده بود بهش بگم.مامان چه عروسک خوشگل و توچشمی زیر پاهاته!
اما تنها خیره نگاهش کردم.
به چشمای غمزده و اشکیش زل زدم.
نگاهش کردم،نگاهش کردم نگاهش کردم.
بعدش نگاهم و به ماشینش دوختم که کنار پراید کوچیک و داغون مهران غولی بود برای خودش.
به ماشینش طولانی زل زدم،زل زدم،زل زدم.
برگشتم و به نگاه قرمز و گریونش خیره شدم لبام کش اومد پوزخند زدم.
بابام گفته بود نباید تو خیابون با ماشینای گرون و جیغ توجه جلب کنه می گفت مواظب باشه با عشق می گفت با غیرت و مردونگی می گفت.
اما حالا یه ماشین گرون و جیغ زیر پاش بود آره خب،بابا نبود!
بی توجه به در باز شده ی ماشینش و تشک مخصوص و بالشتی که رو صندلی عقب برای راحتیم آماده کرده بود رفتمسمت ماشین روهام که مهران اومد جلوم و گفت ماشین اون راحت تره و روهامم تایید کرد.تو ماشین مهران جاگیر شدم و پاهای یاسمن شد بالشت سرم و دراز کشیدم و درد داشتم.
مامان خشک شده کنار در نیمه باز ماشینش مونده بود.چه توقعی داشت!
مثل فیلمای ترکی در لحظه ببخشمش و با اشک بغلش کنم و به هم برسیم و یک زندگی خوب تجربه کنیم؟
چه رویایی!
کل مسیر خواب بودم.تاثیر دارو ها و حال بدی که داشتم...
کلا تو این دنیا نبودم فکرم رو دوتا چیز کلید بود.
فریاد چرا نبود؟ مگه یاسمن نگفت که نجاتم داده! مگه نگفت برام پریده تو دریا؟ پس چرا نبود
دوم این که...حالا باید چی کار کنم؟
چه طوری برم نروژ؟
حالا که مسابقه رو بردم می تونستم راحت برم اما سخت بود،سخت بود دل کندن از هوایی که چشم آبی توش نفس می کشید.
رسیدیم تهران و به درخواست که نه دعوا و اسرار بی اندازه ام من و بردن خونه ای که وسایلام بود.خونه محمد مهدی!
خودش و هستی برگشته بودن و من می دونستم ک همه چیز تمومه رابطه امون سرد شده بود.آدم هیچ وقت فکرشمنمی کنه از کسایی جدا شه که روزی فکر می کرد غیر ممکنه!
اما حالا...همشون شدن خاطره!
یاسمن و مهران پیشم موندن و روهام رفت تا خاله رو بیاره.
با کمک یاسمن دوش گرفتم و عجیب، مهرانی بود که عجیب ساکت بود!
romangram.com | @romangram_com