#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_242


یا ... یا کلی چیزای دیگه دلم برای محمد مهدی که ازم متنفره هم تنگ میشع ؟

نفس عمیقی میکشم که قفسه سینم درد میگیره و باعث میشه اخی ناخوداگاه از بین لبهای خشک شدم بیرون بیاد صدایی که حتی با شنیدن یک اوا هم فهمیدم عجیب بهم ریخته

روهام و مهران سمتم اومدن ک ببینن چیشده که دستم و اروم بالا اوردم و همون لحظه یاسی وارد شد و با تعجب به حالت نیمخیز مهران و روهام چشم دوخت و بعد به من که سعی داشتم اون ماسک اکسیژن رو از روی صورتم بردارم و بالاخره موفق شدم و بعد چند لحظه با کشیدن چند نفس عمیق شروع کردم به حرف زدن با صدایی که انگار حاصل کشیده شدن گچ روی تخته سیاه بود



_ من قراره برم توی مسابقه پول زیادی بردم.بلیط نروژ و گرفتم. اقامتم جور شد.و اون جا توی کمپانی رقصشون بهم کار می دن.و حالا میتونم برم فقط باید یک...



سرفه ای خشک کردم که از اعماق قفسه سینم بود

و بعد ادمه دادم



_ مدارکم و حکم و همچی خونه توی گاوصندوقه یاسی خودت میدونی چیاست دیگه



و بعد نگاهم و به مهران دوختم اخماش توی هم بود اما مهم بود ؟



_ مهران کارای پاسپورت و ویزا هم برام انجام بده



و در اخر سرفه دیگه ای کردم و گفتم :



_ و اگر توی حرفم نه ای بیارین و مانع رفتنم بشین جوری ناپدید میشم و میرم که هیچ وقت نتونین پیدام کنین جوری که انگار اصلا وجود نداشتم و میدونین که جدی ام من قراره برم اونجا زندگیم و از نو بسازم میخوام خرابه های این زندگی و به عنوان مصالح برای زندگی جدیدم توی نروژ بردارم



نفس خش داری کشیدم

_ هیچی رو قرار نیست یادم بره اما قرارم نیست بشینم و عذا این روزاهم بگیرم کمپانی رقص و موسیقی نروژ قبولم کرده کار دارم اونجا خونه و حقوق و ماشین و همچی و دولت متحمل میشه



مهران که تا اون لحظه نیم خیز بودنش و حفظ کرده بود گفت :



_ یعنی چی نیاز حال و روزت رو نگاه تو تنهایی چجوری میخوای بری اونجا بزار بیای بی..



وسط حرفش پریدم قفسه سینم درد میکرد و گلوم میسوخت و بخاطر حرف زدن های زیادم بود



_ من سالهاست دارم تنها توی یک مملک غریب زندگی میکنم این تازه نیست میتونم از پس خودم بر بیام تصمیمم گرفتم



روهام پوزخندی زد و انگار که داره با خودش حرف میزنه بلند جوردی ک بشنوم گفت:

_ تصمیم گرفتع هه مثل تصمیم خودکشیش

و بعد نگاهم کرد و گفت :

_ قبلا اینقد سریع تصمیم نمیگرفتی هنوز دو روز از تصمیم قبلیت برای مرگ نمیگذره



حرفاش زهر داشت درد داشت زخم و تیزی داشت اما

من مردم و تموم شدم من در طی سالها هزار بار مردم وقتی بابام مرد مردم وقتی مامان خیانت کرد مردم وقتی عموم بهم دست زد مردم وقتی توی تاکسی درحال فرار بودم وقتی سیلی خوردم و زمانی که هرزه خونده شدم از دهن فریاد و وقتی از دره افتادم من هزاران بار مردم

پس اینا برام درد نداره من حس نمیکنم مرده ها احساس ندارن

برای همین چشم هام رو به نقطه نامعلومی دوختم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com