#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_241
حتی مهرانی که از موقعی که اومده بود اول گل های رز سفیدش و کنارم روی میز کنار تخت گذاشته بعدش ساکت و گرفته به پنجره زل زده بود.
حتی مامانی که فرقی با مرده نداشت!
خبری از موهای بلوند و لختش نبوددخبری از آرایش و جواهرات گرون قیمت و لباسای جذبش نبود.
مامان..دیگه مامان نبود!
تو انگشت دست چپش دیگه حلقه ازدواجی نبود.
اون روزی که با یاسمن رفتیم پزشکی قانونی و اونجا تایید کردن کسی قصد تعرض بهم داشته و اون عموم بوده.
وقتی رفتن و عمو رو بازداشت کردن این زن مرد.
منم بودممی مردم به خاطر مردی به شوهر و بچه اش خیانت کرده بود که دنبال دخترش بوده! یه مریض.
زیر چشماش سیاه بود و به چشمام زل زده و از چشمای هم رنگ چشمام اشک میومد.
گریه می کرد؟ هه
همه ساکت بودن و تنها صدای کمکمذبلند شده ی گریه ی مامان سکوت اتاق و می شکست.پشیمون بود؟ آره بود.
دیر بود؟ خیلی دیر بود!
محمد مهدی تحمل نکرد و با حرص از اتاق خارج شد و هستی با نگاهی آروم دستم و فشرد و پشت سر محمد از اتاق خارج شد دیگه نمی دیدمشون.
مطمئن بودم!
یاسمن با اخمای درهم رفت سمت مامان و گفت:
-پیله کردی که بیای ملاقات دخترت خب اومدی !با گریه هات چیزی درست نمی شه حال نیازم خوب نیست بهتره بری!
من نه برام گریه های مامان مهم بود و نه دلگیریه مهران و نه اخمای روهام و نه اعصبانیت یاسمن از گریه های دلیل خود کشیم.براممهم چشم آبی سنگ دلم بود که آخرین بار قبل از پریدنم از دره به سمتم دویید تا دستام رو بگیره
ولی حالا نیست!
مامان با حرف یاسی مثل فنر از جاش پرید و به سمتم اومد و چنگی به دستم زد دستم و با انزجار عقل کشیدم
نگاهی به دستم و دستش انداخت و بی اهمیت شروع کرد به حرف زدن
_ دخترم ببخ...شید منو ببخش خواهش میکنم
به هق زدن و چشم های گود افتاده از اشکاش نگاه کردم توی گودی چشم هاش فریاد روبا دوتا گوی ابی دیدم یک دره و یک مو رنگی بی رنگ و پرشون و دیدم
_ دخترم من و میبخشی به پات میفتم زندگی مامان ببخش من رو اون جوری رفتار میکرد که ...که باورم میشد
و روی زمین زجه کنان نشست
فریادم وقتی من افتادم و پرت شدم زجه کنون روی زمین نشسته؟
_ باعث شد من فک کنم که تو بدی تو میخوای اون رو ازم بگیری
با این حرفش یاسی جلو اومد و دستش و گرفت و کشید وشروع کرد به بحث و سعی کرد از اتاق بندازش بیرون
چشم های بی روحم رو به یاسمن و مامان دوخته بودم که درحال بحث بودن صداشون عجیب روی مغزم خط میکشید. بالاخره یاسی دست مامان رو گرفت و از اتاق بیرون برد اب دهنم رو به سختی قورت دادم و نسبت به چینی که از وقتی بهوش اومده بودم بین ابروهام بود و باعث درد کبودی های صورتم میشد سعی کردم بی توجه باشم این چند وقت یعنی میشه حتی به زندگیمم بی توجه بودم درد کبودی که جای خودش رو داره به روهام و مهران که هرکدوم توی دنیایی بودن نگاه گذرایی کردم
دلم براشون تنگ میشه نمیشه؟
برای مسخره بازی و کارهای مهران
برای صبر و حرف های امید وار کننده روهام
برای غر غر های تند تند و یک نفس یاسی
یا دلگریمی های همیشگی مهران
romangram.com | @romangram_com