#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_240


خدایا شوخیت گرفته؟ من زنده ام!

یکی دو تا بچه کوچیک داره و جوونه و هزار تا آرزو و کلی کار برای انجام دادن داره و به راحتی جونش و می گیری!

حالا چرا من و نبردی؟ باهام قهری!

توانایی باز کردن چشمام و نداشتم.

چشمام می سوخت اما زورم نمی رسید بازشون کنم.

لبای خشکیده و زخمم و از هم باز کردم.

با همه سعیم تلاش کردم تا کمک بگیرم.

اما صدایی از هنجره ام خارج نشد جز چیزی مثل خس خس.

کمی نیم خیز شده ام و سینم درد می کرد و تازه از بویی که استشمام کردم و سنگینی چیزی که روی دهنم بود فهمیدم رو دهنم ماسک اکسیژنه.

بلاخره تونستم چشم باز کردم و انگشتای دست چپم و تکون دادم.

چند لحظه اول تار می دیدم و به خاطر سوزش چشمام چند بار پلک زدم.

دست آزادم و بردم بالا و ماسک اکسیژن و برداشتم.

-د..ک..

حرفم کامل نشد.در بزرگ اتاق باز شد و از پشت پرده های عجیب جلوم دختر ریزه نقشی با لباسای مخصوص به سمتم اومد و با دیدنم ابروی چپش و بالا انداخت و گفت:

-بهوش اومدی!

خیلی دوست داشتم حال خوبی داشتم و بهش می گفتم.

نه الان مرده ام روح مرده ام رو تخت داره نگاهت می کنه!

به سمتم اومد و به دستگاه کنارم زل زد و با سرعت از اتاق خارج شد.

چشم بستم.آروم آروم خوابم‌گرفت و میون درد قفسه سینه ام و فشاری که روش حس می کردم.بین خس خسایی که اصلا شبیه نفس کشیدن عادی نبود بیهوش شدم.



وقتی دوباره چشم باز کردم.تو یک اتاق دیگه بودم.اتاق قبلی احتمالا قسمت مراقبت های ویژه یا چیزی مثل این بود.وارد بخش شده بودم.

دست راستم و کامل گچ گرفته بودن.

پیشونیمم بخیه خورده بود.

صورتمم که نگم بهتره!

حالم خوب نبود این مهم بود؟ معلومه که نبود!

وقت ملاقات که شد در اتاق باز شد و نگاه خشکیده ام و به افرادی که یکی یکی وارد اتاق می شدن دوختم.

محمد مهدی! هستی،روهام،یاسمن،مهران!

همه بودن بینشون مامانم دیدم.

مامان؟ یه اسم پنج حرفی که زندگیم و جهنم کرد!

یاسمن با لبخند کنارم نشست و بی حرف دستم رو گرفت.فضا بد جور گرفته بود.

نگاه اخموی محمد و غمگین هستی.

می دونستم‌ محمد هیچ وقت نمی بخشتم.می دونستم براش تموم شدم.

کاری و کردم که سال ها پیش یکی از دوستاش انجام داده بود و زنده نمونده بود.

و اون حالا ازم عصبی و ناراحت بود درکش می کردم.

روهام کنارم خم شد و موهام و ناز کرد.

پچ پچ گونه گفت:

-بعدا حسابت رو می رسم.

برخلاف جمله تحدیدیش صورتش اگر چه گرفته بود و پریشون اما چشماش مهربون بود.

همشون آشفته بودن حتی هستی ای که ماسک زده بود به خاطر آنفلانزاش.


romangram.com | @romangram_com