#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_239
-بر..گرد
با تکان ها و تاب خوردن ماشین چشم هایش را که سوزششان مغز استخوانش را هم ازار میداد باز کرد برای لحظه ای موقعیتش را فراموش کرده بود اما با شنیدن صدای آژیر که بی شباهت به ناقوس مرگ نبود از جایش پرید و پتویی که رویش کشیده شده بود را به تندی کنار زد و فریاد زد
_ نیاز، نیاز
مردی جلو امد و سعی کرد که آرامش کند اما او بی توجه به مرد همچنان داد میزد
_ نیاز کجاس ها! حالش چطوره ؟
و بعد فریاد بلندتری زد
_میگم حالش چطوره؟
و سپس یقه مرد را گرفت
_ مگه با تو نیستم ها !
با این حرف ناخودآگاه قطره اشکی لجوج از گوشه چشمش پایین امد
اشک بود؟ یا سوزش چشم هایش این مایع را ترشح کرده است !
نه مطمئنن اشک نبود
اما چرا صدایش بغض داشت چرا مخلوط آن بغض درد هم داشت؟ نداشت !
صدایی در سرش انعکاس یافت.داشت.
خیلی درد داشت.
مرد سفیدپوش دستش را روی کتفش گذاشت و اورا به آرامش دعوت کرد و سپس با لحنی ارام گفت:
_ حالش خوبه خطرش رفع شده فعلا، الانم نزدیک بیمارستانیم اونجا میشه بهتر به وضعیتش رسیدگی کرد
درحالی که نفس نفس میزد اب دهانش را قورت داد و همراه آن سرش را به تایید حرف مرد تکان داد و بعد بی درنگ به خرمن طلایی روبه رویش که به وسیله مایعی قرمز رنگ زینت یافته بود خیره شد صورتش خیس بود و موهایش با سمجی تمام به پیشانی اش چسبیده شده بودند با تکانی که ماشین در پیچ خورد دست فرشته از تخت بیرون امد و جلویش قرار گرفت چشم های در بین صورت خراشیده و دست رنگ پریده تر از همیشه اش در تلاتم بود. ناگهان انگار که جریانی بهش وصل شده باشد کمر بند مزاحمش را باز کرد و دستش را جلو برد و به ارامی آن انگشتان ضعیف را در بین دستانش محصور کرد که با این کار سیب گلویش کمی تنها کمی بالا و پایین شد...
آن دست های کوچک دستش را فشرد و قلبش هم همزمان با ان فشرده شد..
بعد از سی دقیقه بالاخره به بیمارستان رسیدند ؛ با عجله از ماشین پایین امد و بقیه هم تخت را به سرعت پایین اوردند و به سمت در اورژانس روانه شدند پشت سرشان میدویید و با هر قدم که بر زمین میکوبید دردی در بدنش پیچیده میشد. اما توجهی نداشت وارد که شدند نیاز را به سمت اتاقی بردند که بر روی درش علامتی بزرگ به همراه حروفی به رنگ زینت موهای نیاز که ورود ممنوع بود را نمایش میداد پشت در ایستاد دیگر توان ایستادن نداشت روی دو زانویش نشست نفس هایش عمیق و پشت سر هم بود چشم هایش را روی هم گذاشت و سرش را به این طرف و آنطرف تکان داد قفسه سینه اش بر اثر تنفس های نامنظمش به تندی بالا پایین میشد همانجا روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و پایه چپش را تکیه گاه دستش کرد و پای دیگرش را دراز کرد و سعی کرد چشم هایش را روی هم بگذارد و کمی بخوابد اما مگر میشد؟
همان لحظه پزشک از اتاق بیرون امد و فریاد به سرعت از جایش پرید و روبه رویش قرار گرفت
_ حالش چطوره ؟ بهتره، بهوش میاد؟ کی!
و همینطور پشت هم سوال هایش رامی پرسید
که دکتر به ارامی پاسخ داد
_نمیدونم چی بگم به خفگی نرسیده چون قبل از بیهوش شدن از شدت شوک تو آب بیهوش شده و اینکه اب شور دریا هم باعث شده....
_ دکتر خفه شووو خفه شووو زنده اس؟نفس میکشه؟
دکتر نگاه ارومش رو به فریاد دوخت و اروم و گنگ گفت:
_اره زنده اس ولی هیچی معلوم نیست این دختر خودکشی کرده شوک زیادی بهش دست داده نمیتونم با اطمینان چیزی بگم
فریاد عصبی چرخ دور خود زد و سپس دستش را به سمت صورت پزشک نشانه برد و گفت:
_ یعنی چی نمیتونم با اطمینان بگم ها ؟ مگ تو دکتر نیسی!
پرستار هایی که اطرافشان بودند جلو امدند و سعی کردند که عقب بکشندش اما همچنان فریاد میزد
_ با توام تو چی و میتونی بگی پس ها چی!
و بعد عصبی دستانش را بالا برد و اطرافیانش را پس زد
_ ولم کنید میگم ولم کنید
و نگاهی خشمناک و عاری از احساس به دکتر که همچنان سعی در حفظ چهره ارامش داشت کرد و بعد یقه لباسش را که مامورین پلیس در اخرین لحظه به او داده بودنند و در سرویس بیمارستان پوشیده بود را کمی جلو کشید و راه تنعس را باز کرد و به سمت محوطه بیمارستان گام برداشت
ضربان قلبم تند می زد.نفس نفس می زدم گلوم می سوخت و طعم دهنم اون قدر تلخ و وحشتناک بود که دوست داشتم گریه کنم.
دست چپم و نمی تونستم تکون بدم.
درد دارم...درد دارم...من زنده ام!
romangram.com | @romangram_com